X
تبلیغات
فصل سرد
برگزار کنندگان جلسات خصوصی نقد، بودجه کافی ندارند
 
بیتا ناصر
 

ضحی کاظمی، نویسنده و مترجم، عضو کانون پندار، در سال 92 چهارده جلسه نقد کتاب و سه جلسه همخوانی کتاب در خانه فرهنگ دکتر عظیمی برگزار کرده. همچنین در برگزاری جلسات نقد هفت اقلیم همکاری داشته است. در ادامه نظرات این نویسنده را در مورد کیفیت جلسات نقد ادبی جویا می‌شویم.

كیفیت نقدهای ارائه شده در جلسات نقد آثار ادبی را چگونه ارزیابی می‌كنید؟

کیفیت نقد بستگی به منتقد دارد. بعضی از دوستانی که به عنوان منتقد برای نقد کتاب دعوت می‌شوند، صرفا به ارائه خلاصه‌ای از کتاب و برداشت شخصی‌شان از آن بسنده می‌کنند. این دوستان نهایتا به نقد فرمالیستی سطحی می‌پردازند. در جلسات نقد زمان محدود است و نقد به صورت شفاهی ارائه می‌شود. برای همین نقد فرمالیستی که نیاز به ارائه مثال‌های زیاد از کتاب دارد، مشکل خواهد بود. به همین دلیل با برداشت شخصی منتقد از کتاب و خلاصه‌ای از ساختار و موضوع و گاهی مضمون کتاب مواجه می‌شویم که هرکسی با خواندن کتاب حداقل به همان برداشت‌ها رسیده است و در نتیجه به فهم ما از کتاب کمکی نمی‌کند. گاهی این برداشت‌های شخصی باعث تعریف و تمجیدهای زیاد و اغراق آمیز یا مخالفت و تخطئه اثر می‌شود که با توجه به کوچک بودن و ادغام شدگی دایره نویسندگان و منتقدان ما، علت اصلی این موضوع دوستی‌ها و دشمنی‌های شخصی است.اما منتقدانی که باید گفت تعدادشان معدود است، به جای ارائه برداشت شخصی و تجزیه و تحلیل فرم و محتوای کتاب بر اساس سلیقه‌ و تعریف شخصی‌شان از داستان و ادبیات، تلاش می‌کنند با پیاده‌سازی نقد علمی، جنبه‌های دیگر کتاب را که برای خواننده عام ممکن است پوشیده یا طبقه‌بندی نشده باشد، روشن سازند. خطر این نوع نقد، علمی و آکادمیک شدن و فرا رفتن از سطح دانش و درک حضار در جلسه است که باعث عدم تمرکز و خستگی آن‌ها می‌شود و نهایتا با این حس که چیزی نفهمیده‌اند جلسه را ناراضی ترک می‌کنند.

به اعتقاد عده‌ای از فعالان حوزه قلم، در سال‌های گذشته كیفیت جلسات نقد به شدت فدای كمیت می‌شد. به این معنی كه بیشتر آثار برای معرفی به مخاطب و قرار گرفتن در سایت‌های خبری در جلسات نقد شركت داده می‌شوند و همین بایدها كار را از كیفیت دور می‌كند. نظر شما راجع به این مساله چیست؟

در واقع تعداد کتاب‌های داستانی منتشر شده و جلسات نقد داستان که در طول سال برگزار می‌شود آنقدر زیاد نیست که بحث کمیت مطرح شود. از نظر من اگر جلسات نقدی با هدف معرفی نویسنده و کتاب برگزار می‌شود اشکالی ندارد. برای مثال ما در کانون پندار هدفمان برگزاری جلسات نقد برای کتاب اولی‌ها و نویسندگان یا کتاب‌های خوب کمتر مطرح شده بود. همین که فضایی برای بحث و گفت‌وگو با نویسنده و افرادی که کتاب را خوانده‌اند فراهم شود برای همه خوب است، هم نویسنده و هم مخاطب. قطعا با این که کیفیت جلسات بهتر شود موافقم. اما بالا رفتن کیفیت جلسات نقد پیش نیازهای زیادی دارد، از جمله بالا رفتن کیفیت داستان‌های منتشر شده، حرفه‌ای شدن داستان نویسی و نشر و وجود مخاطب داستان که آخری از همه سخت‌تر به دست می‌آید.

چرا نقد حرفه‌ای در جلسات نقد شنیده نمی‌شود و نظرات شخصی‌ به جای نقد ارائه می‌شود؟

برگزارکنندگان جلسات خصوصی نقد، بودجه کافی برای برگزاری جلسات ندارند و جلساتی که توسط فرهنگسراها حمایت می‌شوند، بودجه بسیار محدودی برای برگزاری جلسات در اختیار دارند. در نتیجه امکان پرداخت حق‌الزحمه مناسب به منتقد وجود ندارد و منتقدان حرفه‌ای تمایل به شرکت در جلسات نقد ندارند. به همین دلیل اغلب نویسندگان از دوستان یا آشنایان خود برای نقد کتابشان دعوت می‌کنند و همین منجر به سلیقه‌ای شدن نقد و برخوردهای شخصی می‌شود.

به نظر شما استاندارد نقد و منتقد حرفه‌ای چیست؟

به نظر من منتقد حرفه‌ای کسی است که با توجه به مخاطب نقد، در نظر گرفتن دانش و سطح مطالعه پیشین مخاطب، شیوه بررسی کتاب را انتخاب ‌کند. مثلا منتقدی که نقدی در یک مجله دانشگاهی منتشر می‌کند می‌داند مخاطب نقد او دانشگاهیان هستند که به پیش زمینه نقد ادبی او اشراف دارند، به همین دلیل به بحث‌های دقیق‌تر آکادمیک می‌پردازد. اما منتقدی که برای روزنامه‌ای با خوانندگان عمومی می‌نویسد اگر سراغ اصطلاحات فلسفی و ادبی برود، نمی‌تواند مخاطب را با خود همراه کند. این منتقد لازم است به زبان ساده و به بررسی سطحی‌تر متن بپردازد که بیشتر به معرفی کتاب منتقد منجر می‌شود. در یک جلسه نقد کتاب، دست کم 30 نفر شرکت می‌کنند. این افراد با سطح دانش و پیش زمینه‌های مطالعاتی متفاوت، هر یک با برداشتی شخصی در جلسه حضور دارند. یک نقد صد‌در‌صد حرفه‌ای و آکادمیک ممکن است برای اغلب حاضرین خسته کننده و غیر قابل فهم باشد چرا که پیش نیازهای درک آن نقد را پیشتر نخوانده‌اند. در عین حال خواننده حرفه‌ای که به دنبال کشف لایه‌های عمیق‌تر کتاب است، انتظار دارد نقدی کاملا علمی و موشکافانه درباره کتاب بشنود. منتقد حرفه‌ای که در جلسه نقد حاضر می‌شود با اشراف به تمام جنبه‌های آکادمیک نقد باید بتواند کتاب را در لایه‌های مختلف برای سطوح مختلف مخاطبین خود تجزیه و تحلیل کند.

در سال‌های گذشته بسیار دیده می‌شد كه گروه‌هایی از نویسندگان شكل گرفته‌اند كه در جلسات رونمایی و نقد یكدیگر شركت كرده و مطالبی را ارائه می‌دهند كه كمتر جنبه نقد دارد و تنها برای تمجید و تشویق اثر ارائه می‌شود. با توجه به این مساله كه موارد این چنینی سبب نزول هر چه بیشتر نقد شده و از سوی دیگر توهم منتقد بودن را برای عده‌ای به وجود می‌آورد، گه گاه می‌تواند مخرب باشد.آیا شما دغدغه‌ای در این موضوع دارید؟ نظر شما چیست؟

- اصولا جلسه رونمایی برای تجزیه و تحلیل کتاب برگزار نمی‌شود و صرفا جلسه معرفی کتاب است. هدف از این جلسات این است که کتاب تازه منتشر شده به گونه‌ای معرفی شود که مخاطب خود را پیدا کند. متاسفانه دوستی‌ها و دشمنی‌هایی که این روزها بی‌دلیل در فضای ادبیات پراکنده شده باعث اغراق و غلو بیش از حد درباره خوب یا بد بودن کتاب در جلسه رونمایی آن شده است، در حالیکه در رونمایی قرار نیست حکمی برای کتاب صادر شود و صرفا جشنی است برای خسته نباشید گفتن به نویسنده، معرفی و تبلیغ کتاب و امضای کتاب برای مخاطبین. در این مرحله لزومی به نقد دقیق کتاب وجود ندارد.

لزوم وجود منتقد حرفه‌ای چیست؟

منتقد حرفه‌ای لایه‌های عمیق و درونی کتاب را برای مخاطب باز می‌کند. گاهی درک مخاطب از داستان پراکنده است و منتقد صرفا با دسته بندی کردن اطلاعات می‌تواند باعث فهم بهتر داستان شود. وارد شدن به لایه‌های درونی کتاب و بررسی موشکافانه باعث می‌شود نقاط ضعف و قوت داستان معلوم شود. این‌که داستان از کجا دچار آسیب می‌شود و از کدام ناحیه اوج می‌گیرد. خوانش‌های متفاوت یک کتاب از دیدگاه‌های مختلف نقد ادبی مانند مارکسیسم، فمنیسم، روانشناختی، ساختارشکن و غیره ابزارهایی به منتقد ارائه می‌کنند که با کمک آن‌ها به لایه‌های درونی کتاب نفوذ کند و از داخل به تجزیه و تحلیل بپردازد.

منتشر شده در روزنامه آرمان، شنبه 23 فروردین 1393


برچسب‌ها: مصاحبه, آرمان, ضحی کاظمی, جلسات نقد
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت توسط ضحی کاظمی |

آخرین شب کارناوال

کارولین م. یوکیم

ترجمه ضحی کاظمی

زمین بانو، با لباسی به رنگ‌ آبی دریاها و سبزی خشکی‌ها و اشارپی از ابرهای چرخان خاکستری به کارناوال کهکشانی رفت. پشت پیراهنش مشکی بود و با نور هزاران شهر، تزئین شده بود. حیوان خانگی‌اش ماه دنبالش می‌دوید.

مریخ به شوخی گفت «به! چه خانم خوش جِرمی!»

زمین بانو چرخی زد تا مریخ لباسش را خوب ببیند.

مریخ گفت: «خیلی زیبا شدی! حتی خود شعبده‌باز بزرگ هم نمی‌تواند چیزی به این زیبایی ظاهر کند.»

زمین بانو دوست داشت گفت و گو را ادامه دهد و بیشتر درباره‌ی شعبده‌باز بزرگ بداند، اما ماه اقیانوس دامنش را می‌کشید و می‌خواست هر چه زودتر سراغ دیدنی‌های کارناوال برود. ناهید با لباس ضخیم پوشیده از ابرهای سنگین، شتاب‌زده از آن‌جا رد شد. به نظر می‌آمد از گرما کلافه باشد. عطارد به دنبالش می‌دوید. طبق معمول، با دیدن ماه گفت «میشه ماه بیاید و با من بازی کند؟ لطفا... لطفا...میشه من با ماه بازی کنم؟»

عطارد پیش از آن که زمین بانو جوابی بدهد، از آن‌جا دور شد. توجه زمین بانو به سمت نور رخشنده‌ی برنامه‌ی حیوانات صور فلکی جلب شده بود. خرس‌ها و شیرها، سگ‌ها و ماهی‌هایی که موقع پرش از حلقه و یا راه رفتن روی طناب، می‌درخشیدند. زمین بانو در حال تماشای برنامه، شهاب سنگ می‌خورد و گاهی هم یک دانه برای ماه می‌انداخت. همین‌طور که نور شهرهایش گسترده‌تر می‌شد و  کم کم به هم می‌رسید و همه جا، همه‌ی خشکی‌ها و حتی اقیانوس‌ها را دربر می‌گرفت، سیاهی پشت لباسش روشن و روشن‌تر می‌شد.

بچه ‌ها به برنامه‌ی صور فلکی خیلی علاقه داشتند. زمین بانو، هالی و آپوفیس را دید که با شبه ستاره‌ها و ستاره‌های دنباله‌دار دیگر بی‌احتیاط دور و بر حیوانات می‌چرخیدند. آپوفیس انقدر سرگرم  بدو بدو بود که نزدیک بود به زمین بانو بخورد.

زمین بانو به آن‌ها گفت «بچه‌ها مواظب باشید! حتی توی کارناوال‌ هم ممکن است مصیبت پیش بیاید. حادثه‌ی شومیکر لوی 9 را که یادتان نرفته؟»

شومیکر لوی 9 بیچاره، محو  تماشای برنامه‌ی تردستی ماه‌های بیشمار و شکوهمند اعلیحضرت مشتری بود، که ناگهان با خود ایشان برخورد کرد. شومیکر لوی 9، تکه تکه شده و سوخته بود و هیچ کسی نتوانسته بود کاری برایش انجام دهد. خیلی ناراحت کننده بود. اما آپوفیس باز هم به اخطار زمین بانو توجه نکرد و راهش را با بالاترین سرعت به سمت تاریکی پیش گرفت. جلوی خروجی برنامه‌ی صور فلکی، زمین بانو، شعبده‌باز بزرگ را که مریخ درباره‌اش صحبت کرده بود، دید. شعبده‌باز بزرگ، سحابی‌های رنگارنگ ظاهر می‌کرد. ماه، هیجان‌زده دور زمین بانو می‌چرخید و منتظر بود ببیند سحابی بعدی کجا شکل می‌گیرد. حیوان خانگی عزیزش خیلی دوست داشت دنبال حلقه‌های درخشان و رنگارنگ بدود، اما زمین بانو مثل همیشه قلاده‌اش را محکم کرده و او را نزدیک به خودش نگه داشته بود.

عطارد مثل فرفره به آن‌جا رسید. انقدر شیفته‌ی برنامه شده بود که فراموش کرد از زمین بانو بخواهد با ماه بازی کند.

سحابی پشت سحابی ظاهر می‌شد. سحابی آبی این‌ طرف و حلقه‌ای رنگین کمانی طرف دیگر. و باریکه‌ای صورتی و طلایی رنگ مثل هاله‌ای بالای سرِ زمین بانو. بعضی‌ها انقدر دور بودند که مثل نقطه به نظر می‌رسیدند، ولی آن‌هایی که نزدیک بودند را می‌شد با جزئیات دید. زمین بانو با دقت به تاریکی خیره شده بود تا ببیند سحابی‌ها از کجا ظاهر می‌شوند. اما هیچ دفعه نتوانست به موقع جای ظاهر شدنشان را ببیند. طوری محو برنامه شده بود که متوجه نشد مریخ کی بالای سرش رسیده.

مریخ گفت « شعبده‌باز بزرگ الان می‌خواهد شعبده‌اش را روی خورشید انجام دهد، بهتر است کمی از صحنه دور شوی» و بعد ادامه داد «در ضمن رنگ سیاه طبیعی‌ خیلی بیشتر بهت می‌آید. همیشه به نظرم نورها یک کم زیادی شلوغ می‌آمدند.»

وقتی زمین بانو مشغول تماشای برنامه‌ی شعبده‌بازی بود، نورهای زیبایش همه از بین رفته بودند. نگران شهرهای درخشنده شده بود. نمی‌دانست چه بر سرشان آمده است. با خود فکر کرد احتمالا شعبده‌باز بزرگ برای این‌که برنامه‌اش را بهتر اجرا کند، نورهای دیگر را کم کرده. امیدوار بود همین باشد و تغییر دائمی دیگری در کار نباشد.

مریخ او را از افکارش بیرون کشید «عجله کن! با من بیا. صلاح نیست وقتی شعبده‌باز سحابی بعدی‌اش را می‌سازد، این‌جا بمانی.»

مریخ مدت‌ها بود که از زمین بانو دعوت می‌کرد تا با هم بیرون بروند، اما هیچ وقت این‌طور با عجله نبود. قطعا همسایه‌ی خوبی بود، اما زمین بانو نمی‌دانست بیرون رفتن با او ارزش خارج شدن از مدار را داشت یا نه؟ تازه، اگر می‌خواست بیرون برود، چه کسی از ماه مراقبت می‌کرد؟

زمین بانو در حال آماده کردن جواب منفی‌اش بود که یک دفعه دامنش آتش گرفت. نیم یک قاره از پارچه‌ی لباسش با اولین جرقه‌های آتش شعله‌ور شده بود. زمین بانو با وحشت از جا پرید و خود را سمت مریخ انداخت. شانس آورد، چون همان موقع خورشید به توپ عظیمی از شعله‌های سرخ رنگ تبدیل شد و اگر زمین بانو سر جایش ایستاده بود، حتما نابود شده بود. با این حال لباسش کامل بخار شد، دیگر نه اقیانوسی باقی ماند، نه اتمسفری. تنها صخره‌های مذاب برهنه که در معرض دید همه قرار گرفته بود.

اما این بدترین اتفاق نبود.

ماه بیچاره در آتش سوخته بود. حتی در کارناوال‌ها هم مصیبت پیش می‌آید. و زمین بانو نتوانسته بود حیوان عزیزش را به موقع از آتش دور کند. بابت از دست دادن ماه بیشتر احساس برهنگی می‌کرد تا بابت از دست دادن همه‌ی آب‌ها، ابرها و نورهایش با هم.

کم کم خورشید که شعبده‌بازی توانش را گرفته بود، فشرده شد، کوچک و کم نور. سیاهی فضای اطراف را سحابی‌های سرخ و آبی و زرد و سبز روشن می‌کردند. اما زمین بانو به آن‌ها توجهی نداشت. همچنان دنبال حیوان گمشده‌اش، مدارهای داخلی را می‌گشت. بی‌فایده بود. هیچ اثری از ناهید و عطارد و ماه دیده نمی‌شد. عطارد و ماه هر دو سوخته و حالا برای همیشه در کنار هم بودند.

مریخ و هالی و حتی اعلیحضرت مشتری به زمین بانو تسلیت گفتند. مریخ به زمین بانو گفت اگر بخواهد می‌تواند دیموس یکی از دو حیوان خانگی‌اش، را به او بدهد. مریخ دو حیوان داشت، فوبوس و دیموس و فوبوس را بیشتر دوست داشت. اما زمین بانو می‌دانست دیموس نمی‌توانست جای ماه را بگیرد. زمین بانو همه‌ی چیزهایی را که برایش عزیز بودند، از دست داده بود و فکر می‌کرد دیگر هرگز چیزی خوش‌حالش نخواهد کرد.

اما وقتی مریخ، باری دیگر از جلویش رد شد، سایه‌ی فوبوس و دیموس روی بدن او افتاده بود و زمین بانو در آن سایه‌ها، نورهای ریز و درخشان شهرها را دید.

ماه از دست رفته بود و لباسش نابود شده بود. اما شاید روزی شهرهایش برمی‌گشتند. نورهای ریز شهرها به او امید دوباره‌ای دادند. به هر حال آن شب آخرین شب کارناوال بود و تا خاموش شدن ستاره‌ها فرصت داشت. هنوز خیلی چیزها بود که دوست داشت ببیند. 

اصل داستان منتشر شده در شماره آوریل flashfictiononline.com

 


برچسب‌ها: داستانک, ترجمه, فانتزی, کارولین م یوکیم, ضحی کاظمی
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت توسط ضحی کاظمی |





دستفروش
ضحی کاظمی
 
 
 
بعد از سه سال دوستی، بالاخره محمد و خانواده اش برای خواستگاری آمدند. ظرف های کریستال خاله پوران را برای پذیرایی قرض کردیم. بابا، میوه و شرینی که بعد از جلسه هیات مدیره باقی مانده بود، با خودش از شرکت آورد. هرچی گفتم زیر بار قرض کردن مبل نرفت. گفت بگذار وضع مالی واقعی مان را ببینند.
مادر محمد خیلی با عذاب کفشش را درآورد. زیر لب غرغر کرد و انگار که واقعا زانویش درد بکند به سختی نشست و پشت چاقش را به پشتی تکیه داد.
بهانه ای نداشت. من و محمد همه حرف هایمان را زده بودیم و خودش هم می دانست دیگر نمی تواند جلوی این وصلت را بگیرد. گفت رسم دارند خانواده دختر با خرج خودشان نامزدی بگیرند. بابا ناچار قبول کرد.
تا نیمه شعبان که قرار نامزدی را گذاشتیم، دو هفته مانده بود. یک سر با مامان رفتیم بازار، برای لباس نامزدی. دست از پا درازتر برگشتیم. قیمت ها بالا بود و وامی که بابا برای خرج نامزدی و جهاز گرفته بود، کفاف نمی داد. هرچی محمد گفت یواشکی برایم می خرد، قبول نکردم. نمی خواستم پیش مادرش کم بیاوریم.
به هیچ کس نگفتم. صبح زود رفتم سراغ اکبر آقا. یک کیسه خط لب چینی آورده بود. کوله ام را پر کردم و حساب کتاب را گذاشتم برای فردا شبش. موبایلم را خاموش کردم و زدم به مترو.
رنگ های گلبهی تر بهتر فروش می رفت و خط چشم های آبی-سرمه ای.
حدودای هشت شب کم کم مترو خلوت شد و جای نشستن پیدا کردم. مسافرها کم شده بودند و دیگر مشتری در واگن باقی نمانده بود. خسته بودم. تا ایستگاه بعدی را نشستم. میرداماد پیاده شدم. واگن مسیر برگشت را سوار شدم تا برگردم سمت کهریزک. باید تا نه نشده می رسیدم خانه.
وارد واگن که شدم، وسط ایستادم. پاهای خسته ام را کمی باز کردم تا تعادلم را از دست ندهم. قطار که راه افتاد، یک بسته خط لب بیرون آوردم تا به مسافرین نشان دهم.
«خط لب های بورژا، فقط سه هزارتومان...خانمها اگر می خواین رنگ بندی شو نشونتون بدم»
خانمی از پشت سر صدایم کرد.
برگشتم تا دسته ی مداد گل رنگ را نشانش دهم.
مادر محمد بود که با ناباوری توی صورتم زل زده بود.

منتشر شده در سایت مرور


برچسب‌ها: داستانک, ضحی کاظمی, مرور
+ نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین 1393ساعت توسط ضحی کاظمی |

کفش نو

نوشته ضُحی کاظمی

صورتم خیس اشک بود. کفش صورتی را از جعبه‌اش بیرون آوردم و داخل کیف مدرسه‌ام گذاشتم. زیر لب به خودم دلداری می‌دادم که کار خیر قرار نیست آسان باشد.

***

از نیمه‌ی اسفند به بعد، هر شب غرغر مامان به راه بود. می‌ترسیدآن‌قدر عیدی را دیر بدهند که نرسد برای من و «داداش مجید» لباس نو بگیرد.

درخت گیلاس جلوی خانه شکوفه داده بود که بابا عیدی‌اش را گرفت. هنوز دو سه روزی تا شروع تعطیلات مانده بود. هوا بهاری شده بود و سبز و نارنجی بساط سبزه و ماهی قرمزفروش‌ها، پیاده‌روها را به رنگ بهار در آورده بود. بوی خوب سنبل و سبزه با خنکی هوای تمیز آخر زمستان، به صورتم می‌خورد. به مامان رو کردم و گفتم «به نظرم روز خرید عید از خود عید بهتر است». لبخند مامان را به یاد دارم که با گوشه‌ی چادر مشکی که به دندان گرفت، پوشیده شد.

کفش صورتی، پاشنه‌ی کوتاهی‌ داشت. زیباترین کفشی که تا آن روز دیده بودم. با آن کفش مثل خانم‌ها می‌شدم. عاشق صدای تق تق پاشنه‌هایش بودم، مثل صدای کفش‌ «خاله مریم» که هرجا راه می‌رفت، همه‌ی سرها به سمتش می‌چرخید. ان‌قدر اصرار کردم تا مامان کفش را برایم خرید. آن شب کفشم را بغل کردم و خوابیدم.

فردای روز خرید، از مدرسه که برگشتم، دوباره سراغ کفش نو رفتم. ورنی صورتی‌اش برق می‌زد و پاپیون کنار بندش دل‌ربایی می‌کرد. یک‌بار دیگر پوشیدمش. روی موکتِ اتاق صدای تق تق پاشنه‌اش شنیده نمی‌شد. حرف‌های آن روز معلم دینی‌مان دهانم را تلخ کرده بود. قلبم تند می‌زد. سخنرانی سر صف  او در گوشم می‌پیچید که از کار خیر و آزمایش الهی و بهشت و بهشتیان گفت تا به برنامه‌ی خیریه رسید. حرفش درست بود. با ارزش‌‌ترین کار همین بود. آن‌چیزی که بیشتر از همه دوست داریم به نیازمندان ببخشیم. و حواسمان باشد کار خیرمان را جایی تعریف نکنیم. ریا می‌شود.

***

روز عید، وقتی برای عید دیدنی به خانه مادرجون می‌رفتیم، کفش کهنه‌ام را تمیز کردم و پوشیدم. مامان دم در نگاهی به من انداخت و گفت بروم کفش نوام را بپوشم.

با افتخار کار خیرم را برای مامان تعریف کردم.

اول کتک مفصلی خوردم، بعد چشمهایم را شستم و راهی خانه‌ی مادرجون شدم.


منتشر شده در نشریه نواک


برچسب‌ها: داستانک, ضحی کاظمی, نواک
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت توسط ضحی کاظمی |

  کاظمی: داستان‌نویس نمی‌تواند به تاریخ بی‌اعتنا باشد


پیروزی انقلاب اسلامی و هشت سال جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، بدون تردید از مهم‌ترین رویدادهای تاریخ معاصر کشورند. وقایعی که بر روند زندگی اکثر مردم ایران در سه دهه گذشته مستقیم یا غیرمستقیم تاثیر گذاشت. طبیعی است که این دو رویداد بر مقوله‌ ادبیات ایران هم اثرگذار باشند اما از آنجا که حدود 35 سال از پیروزی انقلاب و 25 سال هم از آتش‌بس میان ایران و عراق و پایان جنگ می‌گذرد، نسل جدید نویسندگان و شاعران ایرانی برای ورود به این موضوعات کار دشواری نسبت به صاحب قلمانی دارند که به کمک تجربیات عینی از این وقایع دست به آفرینش‌های ادبی می‌زنند. ضحی کاظمی از نویسندگان جوانی است که با او درباره ادبیات جنگ و انقلاب اسلامی و نویسندگان هم نسلش، صحبت کردیم.

خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- ضحی کاظمی از نویسندگان جوانی است که به تازگی نامش را در فضای ادبیات داستانی ایران مطرح کرده است. اثر داستانی نخست وی «آغاز فصل سرد» نام دارد. رمانی تکنیکی که همه وقایعش در گفت‌وگوهای تلفنی شخصیت‌های داستان بازگو می‌شوند. این رمان که انتشارات افراز سال 91 آن را منتشر کرد، با نظرات مختلف و بعضاً متناقض منتقدان روبه‌رو شد. در مجموع می‌توان گفت «آغاز فصل سرد» به آنچه شایسته‌اش بود نرسید. کاظمی امسال با انتشار مجموعه داستانک «کفش‌هاتو جفت‌کن» کاری متفاوت به جامعه ادبی ایران ارایه کرد و البته خودش معتقد است، به این اثر توجه چندانی نشد و او را بیشتر با «آغاز فصل سرد» می‌شناسند. 

ادبیات داستانی جنگ و انقلاب در دنیا جایگاه خاصی دارد. برای مثال ویکتور هوگو با «بینوایان» یکی از بزرگ‌ترین آثار ادبیات انقلاب را به دنیا ارایه کرد. همین‌طور تولستوی با «جنگ و صلح» چنین کاری را در زمینه ادبیات جنگ انجام داد. چرا این اتفاق در ادبیات  انقلاب و جنگ تحمیلی نیفتاد و ما هنوز اثری جهانی در این دو حوزه نداریم؟ 
فکر می‌کنم پاسخ به این سوال در پرسش شما نمایان است. وقتی از بینوایان و جنگ و صلح صحبت می‌کنیم، به پیش از قرن بیستم می‌رویم. این در حالی است که ادبیات داستانی ما خیلی جوان‌تر از کشورهایی مانند روسیه و فرانسه است. آغاز رمان‌نویسی در ایران مصادف شد با داستان‌نویسی مدرن در آمریکا و اروپا. آثاری که نام بردید به نوعی رمان‌های کلاسیک جهان ادبیات داستانی به شمار می‌روند اما ما بدون طی کردن دوران کلاسیک وارد جهان مدرن داستان‌نویسی شدیم و این در آثار نویسنده‌هایی مانند هدایت، گلشیری و جمالزاده به خوبی نمایان است. 

به این ترتیب مشکل را از نوع ادبیاتی که در ایران رایج شد، می‌دانید؟ 
ادبیات داستانی ما را می شود به سه شاخه تقسیم کرد. دو شاخه اول آن به داستان های مسیر اصلی یا mainstream بر می گردد. نخست داستان عامه پسند، که البته به اشتباه به آن ادبیات عامه‌پسند می‌گویند. اگر بخواهیم اسم صحیح آن را بکار بریم باید بگوییم داستان عامه‌پسند، که هدفش صرفا سرگرمی و ایجاد لذت آنی و گذرا هنگام خوانش داستان است. این شاخه تنها گروه پرفروش داستان در کشورمان به شمار می‌آید و ناشران شناخته شده‌ای هم این آثار را منتشر می‌کنند. این گروه از داستان همه جای دنیا مشتری دارد. مثل سینمای تجاری در برابر سینمای هنری که قطعاً سینمای تجاری فروش بیشتری دارد. گونه دیگر داستان ادبی است که دو وجه ایدئولوژیک و می شود گفت مستقل (غیر ایدئولوژیک) به خود می گیرد. داستان ادبی مانند سینمای هنری هدفش عمق و معناست و می‌خواهد مخاطب را به فکر فرو ببرد. فقط برای لذت بردن و پر کردن اوقات فراغت نوشته نمی شود. داستان ایدئولوژیک در کشورمان از حمایت دولتی برخوردار است و بیشتر داستان‌های انقلاب و دفاع‌مقدس هم در زیرشاخه این گروهند. این آثار در کشورمان طرفداران کمی هم ندارند. 

می‌توانید برای ادبیات ایدئولوژیک دفاع‌مقدس مثالی هم بزنید؟ 

بله، ببیند کتاب «دا» که البته نوعی خاطره‌نویسی به شمار می‌آید مولفه‌های داستان عامه‌پسند را دارد اما با تم ایدوئولوژیک نوشته شده است. متاسفانه در ایران روی داستان ادبی ایدئولوژیک سرمایه‌گذاری چندانی نمی‌شود و بیشتر سرمایه‌ها به داستان عامه‌پسند ایدئولوژیک اختصاص داده می‌شوند که طبیعتاً خوانندگان جدی داستان ادبی را جذب نمی کند. 

به نظر می‌رسد داستان‌نویسان جوان ایرانی هم رغبت چندانی برای پرداختن به آثار جنگی وانقلابی ندارند. 
خیر. با این حرف موافق نیستم. خیلی از نویسنده‌های جوان هستند که آثاری با موضوع جنگ در دست انتشار دارند که البته بسیاری از این آثار هنوز چاپ نشده‌اند. نسل جدید نویسنده‌های ایران به شهری‌نویسی صرف متهم شده‌اند، اما همین نویسنده‌ها هم به آثار جنگی رو آورده‌اند. البته این را هم باید در نظر گرفت که نوشتن درباره جنگ و انقلاب کار آسانی نیست. در واقع یک نویسنده باید تجربه کافی نوشتن داشته باشد و بعد سراغ این دو محور برود. 

گفتید ادبیات ایران به سه شاخه تقسیم می‌شود اما به ضلع سوم آن اشاره‌ نکردید. 
بله، شاخه سوم «داستان ژانر» است که شامل ادبیات علمی تخیلی، جنایی، معمایی و ... می‌شود. داستان ژانر هم بسته به هدف نگارشش می تواند عامه پسند یا ادبی باشد. باید اعتراف کنم این گروه از کمبودهای اساسی ادبیات ما به حساب می‌آید و البته تک داستان‌هایی از این شاخه هم در ایران منتشر شده‌اند، مثلاً «گلف روی باروت» نوشته آیدا مرادی آهنی از داستان‌های ژانر به حساب می‌آید و معتقدم ادبیات داستانی ایران به سمت ادبیات ژانر حرکت می‌کند. 

کدام کتاب شما با استقبال بیشتر مخاطبان و منتقدان روبرو شد؟ 
بر خلاف انتظارم به «آغاز فصل سرد» توجه بیشتری شد و رمان من نسبت به مجموعه داستانک «کفش‌هاتو جفت کن» موفقیت بیشتری داشت. متاسفانه هنوز جامعه ادبی ایران داستانک را جدی نمی‌گیرند و منتقدان با آن برخورد تفننی دارند. این درحالی است که فرم داستانک امکانات زیادی را برای نویسنده فراهم می کند. به ویژه نویسنده ای که می خواهد داستان ادبی (چه ایدئولوژیک و چه مستقل) خلق کند. ما رمان عامه‌پسند داریم اما من هرگز داستانک عامه‌پسند نخوانده‌ام. بی‌تردید نوشتن این گونه داستان، کاری تخصصی است. 

به این ترتیب نمی‎‌توان آینده‌ روشنی را برای داستانک در ایران ترسیم کرد. 
ببینید متاسفانه مساله خیلی کلان‌تر از این حرف‌هاست. به نظر من اصلاً کل ادبیات داستانی آینده مبهمی در ایران دارد! داستان‌خوانی بین مردم رفته رفته به فراموشی سپرده می‌شود و مردم اصولاً کتاب نمی‌خوانند! درباره داستانک هم باید بگویم جامعه ادبی ما این گونه از داستان را پس زده است. اکثر داستان‌نویسان ما هم ابتدا خودشان را با یک مجموعه داستان مطرح می‌کنند و بعد سراغ نوشتن رمان می‌روند. با این وضعیت جایی برای پرداختن به داستانک نمی‌ماند. 

برخی نهادها هرسال مسابقات داستانک‌نویسی با موضوع انقلاب و جنگ برگزار می‌کنند. به نظر شما برگزاری این جشنواره‌ها می‌تواند به ترغیب داستان‌نویسان جوان برای نوشتن داستانک کمک کند؟ 
بله قطعاً به ادبیات ایدئولوژیک کمک می‌کند، اما این جشنواره برای ادبیات مستقل کاربردی ندارد، چون موضوع این داستان‌ها معمولاً موضوعات دیگری است یا نگاهشان به جنگ و انقلاب مورد پسند برگزارکنندگان جایزه نیست. 

گفتید نویسنده‌های نسل جدید ایران به نگارش داستان‌های جنگ و انقلاب رغبت نشان می‌دهند. دلیل این علاقه چیست؟ 
به نظر من نمی‌توان جنگ و انقلاب را از ادبیات داستانی ایران جدا کرد و کلاً داستان‌نویس نمی‌تواند به تاریخ کشورش بی‌اعتنا باشد. بسیاری از نویسنده‌های جوان کارشان را با خاطره‌نویسی آغاز می‌کنند و داستان‌هایی که می‌نویسند بیشتر برپایه خاطراتشان است اما وقتی از نگارش این داستان‌ها عبور می‌کنند، ناخواسته با آنچه بر جامعه‌شان گذشته روبرو می‌شوند. به این ترتیب وارد مرحله‌ای می‌شوند که مخاطب از آن‌ها انتظار داستان جدی تر و عمیق تر با گستردگی بیشتر تاریخی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی دارد. جنگ و انقلاب بخش انکارناپذیری از پیشینه ماست و برای برای فهم و درک خودمان ناچاریم به آنها بپردازیم./

منتشر شده در ایبنا


برچسب‌ها: مصاحبه, ایبنا, ضحی کاظمی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت توسط ضحی کاظمی |

دوباره‌گویی

ضحی کاظمی 

خوانندگان جدی داستان ایرانی، پیمان اسماعیلی را به عنوان نویسنده‌ای حرفه‌ای و تاثیرگذار و بیشتر با مجموعه داستان «برف و سمفونی ابری» می‌شناسند که سال 87 توسط نشر چشمه منتشر شد و جوایز زیادی را ازجمله جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعات، بنیاد گلشیری (به‌صورت مشترک)، مهرگان (برای بهترین مجموعه‌ داستان سال‌های ۸۶ و ۸۷) و روزی روزگاری، از آن خود کرد. داستان‌های این مجموعه در طبیعتی خشک، خشن و برف‌پوش کوهستانی و بیابانی، مانند کوهستان‌های غربی ایران، روایت می‌شوند. فضاهایی که به زعم برخی منتقدان، صحنه‌های گوتیک و تکان‌دهنده در داستان‌های مجموعه به وجود آورده‌اند.
همان فضاهای جذاب گوتیک مجموعه داستان «برف و سمفونی ابری»، در رمان «نگهبان» که به تازگی با قلم همین نویسنده در نشر زاوش منتشر شده است، تکرار می‌شوند. «نگهبان» در سه فضای اصلی کوهستان‌های برفی آذربایجان‌غربی، شهر دود گرفته تهران و بیابان‌های برهوت و گرد و خاک گرفته خوزستان روایت می‌شود؛ داستان مهندس جوانی به نام «سیامک» که به خاطر قتل غیر‌عمدی که در خوزستان مرتکب شده، آواره سرما و بی‌آب و غذایی کوهستان «پوکه» شده است.
هرچند اسماعیلی با زبانی دقیق و جذاب، در ساخت فضاهای داستان و پرداخت صحنه‌ها بسیار موفق بوده و خواننده را تا آخر کتاب مشتاقانه همراه خود می‌کشاند، اما خیلی جاها در مجاب کردن خواننده، توفیقی به دست نمی‌آورد. گویی تمرکز نویسنده بر توصیف بی‌بدیل فضا و صحنه، باعث شده اجزای دیگر داستان، مانند شخصیت‌پردازی و پلات مهجور بمانند و باورپذیری داستان قربانی جذابیت آن شود.
بارزترین نمونه اتفاق باورناپذیر داستان، رابطه سیامک با زن عشیره‌ای است (صفحه 68) که در همان نخستین دیدار و گفت‌وگویشان پیش می‌آید. آنچه در سنت‌ها و نظام مردم ایران، به‌خصوص هم‌میهنان خوزستانی جا افتاده است، فاصله زیادی با اتفاقی دارد که بین سیامک و این زن رخ می‌دهد. خواننده، در ابتدا تصور می‌کند، چیزی بینشان اتفاق نیفتاده و فقط یک دیدار ساده بوده است، اما بعد در گفت‌وگوی تلفنی سیامک و تنابنده این فرضیه کم‌رنگ می‌شود و در صفحه 163 وقتی می‌خوانیم «توی آن بیابان بین سیامک و آن زن اتفاقی افتاده که تا حالا به کسی نگفته» این فرضیه‌ رد می‌شود. تنها زنان داستان، روشنک، ندا و زن عشیره‌ای که نامش گفته نمی‌شود، هر سه نمونه‌هایی از زن اغواگر و خائن را برای خواننده به تصویر می‌کشند. این سه شخصیت بدون اینکه پرداخته شوند و بی‌آن که دلیل محکم داستانی برای اغواگری یا خیانت‌شان وجود داشته باشد، باعث بدبختی و آوارگی راوی می‌شوند. همچنین طبیعت که در مقابله با تمدن، نمادی از زنانگی ناخودآگاه نویسنده محسوب می‌شود، در این داستان، خشن، ناسازگار و کشنده به تصویر کشیده شده که در آن، کوه‌های برف‌پوش، سردخواب‌ها و گرگ‌ها یا بیابان‌های برهوت داغ و غبارگرفته با رفت و آمد همیشگی کفتارها، مدام ترس به جان شخصیت اصلی داستان می‌اندازند. با توجه به نگاه مردسالارانه نویسنده اثر و شرایط سنتی- اقلیمی و به‌خصوص استان خوزستان، باورناپذیری این قسمت که در اصل نقطه کانونی داستان است و اتفاقات بعدی از آن نشات می‌گیرد، لطمه بزرگی به رمان زده است. توضیحات چگونگی فرار و ارائه دلایل آن باعث ورود شخصیت‌هایی مانند ندا، صلاح و روشنک به داستان شده که کمکی به پیشبرد داستان نمی‌کنند. شاید بهتر بود به جای آن، روی المان‌های بدیع‌تر مانند «سردخوابی» تمرکز بیشتری صورت می‌گرفت. در لایه زمان حال داستان که در کوهستان‌های پوکه اتفاق می‌افتد، سردخواب‌ها یا زامبی‌ها به خواننده معرفی می‌شوند. متاسفانه نویسنده با ارائه توضیحات زیاد و عدم‌برقراری ارتباط داستانی عمیق بین آنها و داستان، از این امکان فوق‌العاده تنها برای فضاسازی گوتیک استفاده می‌کند، مانند برف و گرگ‌ها. به شخصیت‌هایی مانند صارم و رازان که می‌شد استفاده‌های مفهومی و داستانی بهتری از آنها صورت پذیرد، پرداخته نمی‌شود. مثل این است که نویسنده صارم را برای اینکه دیالوگی بین او و سیامک صورت گیرد و اطلاعات داستانی زیادی به این شکل رد و بدل شود، در داستان وارد کرده است. متاسفانه این دست دیالوگ‌نویسی که برای ارائه اطلاعات مستقیم به کار برده شده در داستان زیاد است. در مجموع به نظر می‌رسد، نقاط قوت این رمان، همان نقاط قوتی است که اسماعیلی پیشتر در مجموعه داستان‌های خود به آنها دست یافته بود. توصیفات و فضاسازی‌ها در رمان خیلی طولانی هستند و کمکی به پیشبرد آن نمی‌کنند. ارائه اطلاعات هم همین‌طور. بعضی اتفاقات چندین‌بار در طول داستان عینا بازگو می‌شوند بدون اینکه به لایه دیگری وارد شوند و درکی عمیق‌تر به خواننده ارائه دهند. شاید با حذف دوباره‌گویی‌ها و تکرارها می‌شد به داستان کوتاه خواندنی دیگری از پیمان اسماعیلی برسیم که مانند داستان‌های دیگر او در ادبیات ما مانا و تاثیرگذار باشد.

منتشر شده در روزنامه فرهیختگان


برچسب‌ها: پیمان اسماعیلی, نگهبان, نقد, ضحی کاظمی, فرهیختگان
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت توسط ضحی کاظمی |


     به بهانه قرار گرفتن در بین رمان های متفاوت سال 1391

-     - ... چه روزهایی بود... قلبم همیشه تند تند  می زد... چه لذتی داشت هیجان اول عشق... همه اون خواستن ها و رسیدن ها... همه اون تونستن های بی تکرار... اون همه اقتدار... بی سابقه بود... نیروی عشق چنان به جلو می تاخت که هیچ منطقی جلو دارش نبود... منطق های بازدارنده شغل و خونه و آینده...

-        -تو شانس داشتی لیلی... این روزها عشق کمیاب شده... عشق خالص بی معناست... توی عصر فرا پست مدرن به تکه تکه های عشق، اگر خوش شانس باشی تنها از دور می تونی نگاهی بندازی.

-      -  نه لیلی... من از خلوص عشق حرف نمی زنم... من از خلوص علی حرف می زنم در عشق... و خلوص و عشقی که در من بیدار کرد. علی هم حتی به اون خونه وابستگی داره... از تصمیم فروشش حسابی در هم رفت... چه روزهایی بود... اولین تجربه های عشق بعد از نامزدیمون... توی اتاق دوران مجردی من... انقدر دلم برای اتاقم تنگ می شه... برای ضبطم... کتابخونه و کتابام...

-        -هنوز هم که داریشون؟

-        -تختم رو ولی نه و اون حس لا ابالی دراز کشیدن و سقف تماشا کردن و آناتما با صدای بلند گوش کردن... اینها لحظه های نابیه که تا ابد در نا خودآگاه من و اون خونه می مونه! شاید اگر خوب گوش کنی هنوز هم طنین صدای گیتار دیوید گیلمور که مکالمات من و تو رو تو خودش محو می کنه رو از سقف اتاق سابق من بشنوی!

-        -چه می شه کرد لیلی؟ پشیمون که نیستی؟

-        -پشیمون نه... ولی دلم برای تنهایی بدون مسؤولیت تنگ می شه... برای بی ثباتی ها و تشویش ها و ندونستن های اون موقع...

-       - بس کن لیلی... تو ازون کسایی هستی که خودآزاری دارن... از غصه خوردن لذت می برن.

-       - نه لیلی... اما در عصر به قول تو فرا پست مدرن انسانها مجبورن غریزه های هیجان و ترس و همه چیزهایی که به ترشح آدرنالین منتهی می شه رو یه جوری ارضا کنن.

-       - می تونن فیلم ترسناک ببینن؟

-        -می تونن هم خودشون برای خودشون هیجان و نگرانی درست کنن... از مسائل پیش پا افتاده زندگی...

-       - می دونی لیلی... وقتی ازین حرفها می زنی... همه حالشون ازت به هم می خوره.

-       - از من نه... از خودشون!

ل



برچسب‌ها: اغاز فصل سرد, ضحی کاظمی, جایزه واو, رمان متفاوت سال 1391
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت توسط ضحی کاظمی |

«شاید»

نوشته ضحی کاظمی

منتشر شده در ماهنامه تجریه شماره 26- بهمن 92

تسبیح را دوباره برمی‌دارم. دلم می‌خواهد پاره‌اش کنم دانه‌هایش را از هم جدا کنم حلقه‌ی گلابتون‌مانندش را به نقطه‌های ریز بنفش تبدیل کنم. آن‌وقت دانه‌ها را جمع کنم بریزم توی کیسه و بیندازم از پنجره بیرون. نمی‌توانم. می‌ترسم. درضمن شاید اصلاً پاره نشود. جرأت ندارم امتحان‌اش کنم. پرت‌اش می‌کنم. می‌افتد زیر میز. می‌روم برش می‌دارم و می‌بوسم‌اش نوازش‌اش می‌کنم عذرخواهی می‌کنم و با آستینم خاکی را که شاید به‌خاطر افتادن زیر میز رویش نشسته است پاک می‌کنم. ازنو شروع می‌کنم. می‌شمرم. این‌بار صدوپنج تا! یادداشت می‌کنم. کاغذ و قلمی آورده‌ام و هر بار که می‌شمرم می‌نویسم. پشت و روی کاغذ پر شده است. گوشه‌ای خالی مانده است هنوز. آن گوشه را برای شماره‌ی بعدی نگه می‌دارم. می‌شمرم. یک... دو... سه... و بالاخره، صدوهجده! درست است. شاید هم نیست. دوباره باید تعدادی را که می‌خواهم حساب کنم، جمع عدد اسم خودم و...

خودم هم نمی‌دانم از کجا شروع شد. از بیمارستان؟ از داروخانه؟ یا شاید قبل‌تر؟ درست یادم نیست. شاید آن مردی که موقع رد شدن از خیابانِ جلو بیمارستان بهم تنه زد. شاید هم خانم مسنی که توی صف داروخانه هل‌ام می‌داد. خانم مردانی، زن همسایه، با من سوار آسانسور شده بود... نه، بعید است او بوده باشد. حتا آن لحظه فکر کردم شاید خودم کیف پولم را توی خانه جا گذاشته‌ام. اما نه. پس تسبیح چی می‌شد؟ اگر جا گذاشته بودم، چه‌طور تا بیمارستان رفتم؟ شاید توی همان تاکسی که درش آوردم و حساب کردم. فکر کنم جلو نشسته بودم. خب، ممکن است کار خود راننده بوده باشد. توی بیمارستان هم شلوغ بود. تخت کناریِ تخت مامان خیلی ملاقاتی زیاد داشت. پسر ده دوازده ساله‌ی بازیگوشی هم آن‌جا بود. ممکن است شوخی او بوده باشد.

به‌هرحال، همه‌چیز از همان دزدی شروع شد. شاید هم دزدی نبود. شاید خودم جایی گذاشته بودم یا از جیبم افتاده بود. مثلاً همان‌موقعی که از خیابان رد می‌شدم و مرد بهم تنه زد. اصلاً مهم نیست چی شد، دزدی بود یا نبود. شاید خود داروخانه‌چی بود. ممکن است نسخه و کیفم را اشتباهی داده باشم دستش... اما از پشت دخل به آن بلندی که نمی‌توانست تسبیح را... ممکن است اصلاً دزدی و تسبیح کار یک نفر نبوده باشد. مثلاً کیفم موقع رد شدن از خیابان و تنه‌زدن آن مرد افتاده و بعد خانم مسن توی داروخانه که هل‌ام می‌داد تسبیح را گذاشته باشد توی جیب کتم، درست جای کیف پولم.

توی صف داروخانه که ایستادم سه نفر جلوم بودند. صف پشت‌سرم هم سریع بسته شد. خانم مسنی که پشتم ایستاده بود همه‌اش تن گوشتی‌اش را به من می‌زد. شاید حتا برگشتم و چشم‌غره رفتم. نمی‌دانم. از این‌که هل‌ام می‌داد کلافه شده بودم. نوبتم رسید. دست کردم نسخه را دادم به داروخانه‌چی. بعد آمدم کنار، صبر کردم تا داروها آماده شوند. جیبم سبک‌تر شده بود شاید هم سنگین‌تر. اما جدی نگرفتم. داروها گران بود. می‌دانستم. صبح پول برداشته بودم که بعدِ ملاقات نسخه را از دکتر بگیرم و دواها را زودتر برسانم. که چی؟ که یک‌وقت مامان نمیرد.

نمی‌دانم تا الان زنده مانده است یا نه؟ اگر چیزی شده بود حتماً تا الان از بیمارستان زنگ زده بودند. موبایلم هم با کیف پولم رفته بود. به‌هرحال، شماره‌ی خانه را که دارند.

وقتی توی اتوبوس از من پرسید: «اسم مادرت چیست؟» جا خوردم. نمی‌دانم چی پوشیده بود زن بود یا مرد بود. یادم نمانده است. صدایش مردانه بود، شاید هم نه، زنانه بود. لباسش بلند بود. شالی دور سرش انداخته بود، یا روی سرش. بی‌اختیار جواب دادم: «زری.» اصلاً چه حقی داشت بپرسد. بپرسد که: «ترجیح می‌دهی زودتر بمیره؟»

«معلومه که نه!»

معلوم بود که آره. اما از کجا می‌دانست. خب، پیر است دیگر. یک ماه شده که بیمارستان است. کنترل ادرار و مدفوعش را هم که ندارد. حرف هم که به‌زور می‌زند. او شده پوست و استخوان و منِ تک‌فرزندِ بدبخت، هر روز آواره‌ی بین بیمارستان و داروخانه و شرکت و خانه! اگر برود، هر دوی‌مان خلاص می‌شویم. اصلاً من فرزند بدی‌ام بدجنس‌ام، اما همه‌اش توی ذهن خودم. من که رفتم داروخانه، من که نسخه را دادم. آماده شد. دست کردم توی جیب کتم که پولش را هم بدهم. نصف حقوق آن ماهم بود. برای چی؟ این‌که یکی دو روز دیگر هم زنده بماند. خب، من که از قصد کیفم را نیست‌ونابود نکردم.

صدایم کردند بروم صندوق. نرسیده به صندوق، دست کردم توی جیبم. هرچه گشتم چرم صاف سیاه‌رنگ را حس نکردم. دانه‌دانه بود زیر پوست دستم. درش آوردم. تبیسح بنفش لحظه‌ای مسحورم کرد. دوروبرم را نگاه کردم. همه سرشان گرمِ کار خودشان بود. توی صف ایستاده بودند و هم‌دیگر را هل می‌دادند. زن جوانی هم بچه‌به‌بغل جلو پیشخوان دیگری ایستاده بود و پوشک می‌خرید. نه، به این‌ها ربطی نداشت. شاید کسی که کیف پولم را برداشته تسبیح را گذاشته بود که جیبم سنگین بماند. شاید همان مردی که بهم تنه زد وقتی از خیابان رد می‌شد. سریع چشم چرخاندم. زن مسن پشت‌سر من رفته بود. تسبیح را نگاه کردم. در دست چرخاندم. سنگ قیمتی به‌نظر می‌رسید. شاید کار همان پسربچه باشد. چیزهای توی جیب این و آن را با هم جابه‌جا کرده بود. خب، من هم توی ساعت ملاقات حوصله‌ام سر می‌رود، چه برسد به او.

عذرخواهی کردم از داروخانه‌چی. پول کافی نداشتم. اصلاً پولی نداشتم. تا خانه چه‌طور باید می‌رفتم؟ اتوبوس؟ شلوغ که باشد می‌شود بدون بلیط هم سوار شد. شلوغ بود. پر از آدم‌هایی که هم‌دیگر را هل می‌دادند. خودم را به کنار پنجره رساندم. همان‌جا بود. ایستاده بود. دوروبرش از ازدحام خبری نبود. همین‌که قسمت مردانه بود پس لابد مرد بود. قدش کوتاه بود. شاید جثه‌ی یک زن را داشت. صدایش مردانه نبود. زنانه هم نبود. اما بلند بود. از بین سروصدا و همهمه راحت به گوشم رسید. پرسید: «اسم مادرت چیست؟»

تا ایستگاه بعد زود رسیدیم، زودتر از همیشه. پیاده‌شدنا گفت: «مجموع عدد ابجد اسم خودت و مادرت... تعداد باید دقیق باشد وگرنه کار نمی‌کند.» پرسیدم: «چی؟» لبخند زد. شاید هم نزد. اصلاً الان که فکر می‌کنم شاید کلاً حرفی هم نزد. اما انگار کمی خم شد و توی گوشم گفت. شاید هم خم نشد. همان‌طور که از کنارم رد می‌شد سریع گفت و رفت. ذکر را. گفت و رفت. نه، قبل از رفتن توضیح هم داد. شاید هم نداد. پس از کجا فهمیدم منظورش چه بود؟

اصلاً تسبیح من را از کجا دیده بود؟ شاید دستم بود. شاید هم نبود. برگردانده بودم توی جیبم. اصلاً چه می‌دانست. مگر من چیزی گفته بودم؟ چیزی پرسیده بودم؟ باید می‌رفتم خانه، چیزی می‌خوردم. گرسنه بودم. آن‌وقت دوباره پول برمی‌داشتم و برمی‌گشتم داروها را برای مامان می‌بردم. از ایستگاه تا خانه راه زیاد بود. سرد بود هوا. دستم توی جیب بود. دست چپم با تسبیح بازی می‌کرد و دست راستم با کلید که توی جیب راستم بود. رفتم تو. دنبال کیف پولم گشتم. خب، نبود. می‌دانستم نیست، چون پول تاکسی را داده بودم. از توی کیف پولم. باز گفتم شاید...

کتم را درنیاوردم. پول برداشتم بگذارم توی جیبم، جیب راستم. دستم خورد به تسبیح. مگر توی جیب چپم نبود؟ شاید هم اشتباه می‌کردم. درش آوردم گذاشتم کنار کی‌بورد روی میز. کامپیوتر روشن بود. نشستم صفحه‌ی اینترنت را باز کردم. عدد ابجد دیگر چی بود؟ یک چیزهایی قبلاً به گوشم خورده بود... ابجد هوز... کامل که نمی‌دانستم. گوگل کردم. خواندم. ویکی‌پدیا جدولش را کامل داشت. حساب کردم. اول، عدد اسم خودم را، بعد، مامان‌زری. با هم جمع کردم. شد صدوهجده. شاید هم نشد. شاید عدد دیگری شد. الان عدد را هم درست یادم نیست. شاید صدوبیست‌وهشت بود.

تسبیح را برداشتم. اگر قرار بود ذکر را بگویم و هرچی می‌خواهم بشود، باید امتحان‌اش می‌کردم. دانه‌هایش را شمردم. سه تا سی‌وسه دانه با مهره‌ی بزرگی که نخ‌های آبی‌رنگی از آن آویزان بود و درمجموع می‌شد صد دانه. گفتم از یک چیز ساده شروع کنم. گرسنه‌ام بود. غذا بهترین چیز بود. پنجِ عصر بود. شاید دیرتر. شاید زودتر. هوا انگار داشت به غروب نزدیک می‌شد. فکر مائده‌ی آسمانی که جلوم ظاهر شود هیجان‌زده‌ام کرد. چشمانم را بستم و ذکر گفتم، به همان تعداد، از روی تسبیح. هجده تای آخر را یا شاید بیست‌وهشت تای آخرش را با چشم باز گفتم. بعد سر دانه‌ی آخر چشمم را بستم و دوباره باز کردم. غذایی در کار نبود.

ته دلم به خودم خندیدم. بلند شدم بروم بیرون. در را باز که کردم، پشت در ایستاده بود. دختر همسایه بود؟ شاید هم نبود. نمی‌شناختم‌اش. ظرف آش را تعارف کرد. سریع دوید و رفت. شاید نذری بود. اما مناسبت خاصی که نبود. آن‌موقع عصر؟ یعنی ذکر جواب داده بود؟ آش را آوردم تو و خوردم. خوش‌مزه بود. شاید هم نه، کمی شور بود، کمی هم خام.

آمدم بیرون. کلید را که از جیبم می‌خواستم بیرون بیاورم تسبیح هم با کلید بیرون آمد. لای دانه‌های تسبیح گیر کرده بود. یادم نبود دوباره گذاشته بودم‌اش توی جیبم. شاید هم گذاشته بودم. نمی‌دانم. تسبیح زیبایی بود. دانه‌های درخشانی داشت. نوعی سنگ بود. برگشتم تو و پشت کامپیوتر نشستم ببینم چه سنگی است. هرچه سنگ بنفش سرچ کردم شبیه‌اش را پیدا نکردم. بنفش بنفش هم نبود. رگه‌های آبی وسیاه داشت، شاید هم قرمز.

انگار یک‌جورهایی طنازی می‌کرد که دوباره در دست بگیرم‌اش و بچرخانم‌اش. شاید هم نه. خیالاتی شده بودم. دوباره امتحان‌کردنش که ضرر نداشت. اگر واقعاً غذا کار تسبیح و ذکر بود، پس دوباره جواب می‌داد. فکر کردم پول بخواهم. نه، چرا پول؟ یک‌راست داروهای مامان را بخواهم که دیگر نروم داروخانه. اما بعد پشیمان شدم. اصلاً مامان را بی‌خیال شدم. نهایتش می‌مرد دیگر. چیزی نمی‌شد. مطمئناً بازگشت مامان را نمی‌خواستم. اما پول... چرا. گفتم با مبلغ کم شروع کنم، اگر جواب داد، بعد بروم سراغ مبلغ‌های بیشتر. اما یک مبلغ دقیق بهتر بود. معلوم می‌شد کار کرده یا نه. اما چرا کم؟ حالا که کار می‌کند بگذار یک‌دفعه رقم بالا باشد که یک نفسی هم بکشم.

با خودم گفتم یک‌میلیون تومان. تسبیح را برداشتم. در دست گرفتم. دانه‌هایش چشم‌های کوچکی شده بودند و رگه‌های سیاهش بهم دهن‌کجی می‌کردند. شاید هم من خیالاتی شده بودم. اما خوب که نگاه می‌کردم می‌دیدم انگار رگه‌های روی دانه‌های سنگ بنفش حرکت می‌کنند. تسبیح در دستم می‌لغزید. آمدم ذکر را شروع کنم که متوجه شدم انگار طول تسبیح کوتاه‌تر شده است.

شمردم. به‌جای صد دانه هشتادونه دانه بود. دوباره شمردم. این‌بار نودودو دانه. دفعه‌ی بعد زیر هفتاد تا. اعصابم خُرد شده بود از دست خودم. مثل کابوس بود، کابوس‌هایی که کار واجبی داری، کسی مریض است یا مشکل بزرگی هست و هرکاری می‌کنی نمی‌توانی شماره‌تلفن درست را بگیری. دوباره شمردم. این‌بار هفتادوپنج دانه. گفتم تسبیح را بگذارم کنار با دست بشمرم و ذکرم را بگویم. یاد آن مرد افتادم، یا زن، که گفت: «با همین تسبیح.» شاید هم نگفته بود.

نشستم با دست شروع کردم به گفتن ذکر. تمام که شد صبر کردم. یک ساعت... دو ساعت. چند بار از در بیرون رفتم و آمدم تو. با اینترنت حساب‌بانکی‌ام را چک کردم. خبری نبود. پس حتماً باید با تسبیح می‌گفتم. دوباره نشستم به شمردن دانه‌ها. شاید خیالاتی شده بودم ولی انگار دانه‌ها صدایی هم داشتند. نزدیک که نگه‌شان می‌داشتی یک‌طورهایی شماره‌ی خود را تکرار می کردند... هفت... هشت... شاید هم انعکاس صدای من از داخل سنگ بود. اما من که بلند نمی‌شمردم! شاید طنین صدای خودم در ذهنم بودم. کاغذ و قلم آوردم و هر بار می‌شمردم یادداشت می‌کردم. بارها شک کردم: از کجا معلوم که وقتی به عدد درست رسید، موقعی که ذکر را می‌گویم، دوباره تغییر نکند؟ البته بار اول نکرده بود. صد تا بود و صد تا ماند تا آخر.

نمی‌دانم ساعت چند است؟ هوا انگار دارد روشن می‌شود. چند بار است که دارم می‌شمرم. کاغذ را جلوم می‌گذارم و تعداد دفعاتی را که دانه‌های تسبیح را شمرده‌ام و یادداشت کرده‌ام می‌شمرم. به صدوسی‌وشش که می‌رسم قاطی می‌کنم. نمی‌دانم صدوسی‌وپنج بودم یا شش. دوباره از اول. شمردن اعداد سخت است. این‌که عدد نودونه نودوهشتمین باشد گیج‌کننده است. دوباره از اول می‌شمرم. باز اشتباه می‌کنم. می‌خواهم بروم کاغذی بیاورم که شمارش دفعات شمردنم را یادداشت کنم. پشیمان می‌شوم.

دوباره تسبیح را دستم می‌گیرم می‌شمرم، چند بار دیگر. هر بار باز کم‌وزیاد می‌شوند دانه‌های بنفشِ پشتِ هم صف‌کشیده. دوباره می‌شمرم. یک...دو ... سه... تا صدوهجده تا! بالاخره تعداد درست است. شاید هم نیست. یک‌بار دیگر باید تعدادی را که می‌خواستم، حساب کنم، جمع عدد اسم خودم و مامان.

فکر کنم درست است. خودش است. همان تعدادی که باید باشد. شاید هم نیست... دوباره جمع عدد اسم خودم و مامان را حساب می‌کنم. درست است، صدوهجده تا. نفسم را درسینه حبس می‌کنم. این‌بار ریسک نمی‌کنم. همه را با هم می‌خواهم... پول... خانه... ماشین... همسر...زندگی...خانواده... پیشرفت در کار... خوشبختی... سعادت... بهتر شدن مامان را نه... خلاص‌شدنش را می‌خواهم... برای همه‌ی عمرم دعا می‌کنم. تسبیح را در دستم می‌چرخانم و بعد چشم‌هایم را می‌بندم که شروع کنم... نمی‌توانم. کلمه‌ای به زبانم جاری نمی‌شود.

ذکر را فراموش کرده‌ام.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, ضحی کاظمی, تجربه
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت توسط ضحی کاظمی |

حیوان خیالی کافکا                                                                 

ترجمه ضحی کاظمی

 این موجود، دم بلندی شبیه دم روباه دارد که درازایش به چند متر می رسد. خیلی دوست دارم روزی به این دم دست بزنم، هر چند به نظرم غیر ممکن می آید. چون حیوان همیشه در حال تکان خوردن است و دم خود را مدام از این سو به آن سو حرکت می دهد.

گاهی  احساس می کنم  این حیوان سعی دارد من را اهلی و دست آموز کند. وگرنه چرا تا می آیم دمش را بگیرم، آن را از جلوی دستم دور می کند. بعد با آرامش صبر می کند تا من برای گرفتن آن وسوسه شوم و او باز دمش را از زیر دستم می کشد.

                                                                                                                                                           فرانتس کافکا 1953

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت توسط ضحی کاظمی |

گربه

نوشته ضحی کاظمی

وسط قالی، طاق‌باز دراز کشیده بود و به سقف زل زده بود. لوستر جدید دیجیتالی با شاخه‌شاخه‌های استیل که به خوشه‌های کریستالی‌ تراش خورده متصل می‌شد، رنگ به رنگ عوض می‌کرد و با صدای موسیقی که فضای پذیرایی را پر کرده بود، شبه دیسکویی بوجود آورده بود.

پشمک خر‌خر کنان آمد و خودش را روی او ولو کرد. انگشتانش را روی موهای بلند و نرم سفید گربه‌ی پرشین چرخاند و زیر و روی گردنش را نوازش داد.

یک دفعه پشمک از روی شکمش کنار پرید و کمی فاصله گرفت. چند لحظه بعد، لوستر با صدای گرومب از سقف جدا شد و افتاد درست جایی که پشمک دراز کشیده بود، روی شکمش.


منتشر شده در فرهیختگان


برچسب‌ها: داستانک, ضحی کاظمی, فرهیختگان
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت توسط ضحی کاظمی |

مطالب قدیمی‌تر