آمار فصل سرد

نگاهی به مجموعه داستان «خیال فیروزه فام»نوشته مژگان قاضی‌راد

شعارهای فیروزه‌ فام

ضحی کاظمی


«خیال فیروزه فام»، دومین مجموعه داستان قاضی راد است که بهار امسال منتشر شده است. این مجموعه شامل هفت داستان است. داستان اول و آخر به لحاظ محتوایی با دیگر داستان‌های مجموعه تفاوت‌‌ دارند. چهار داستان میانی با داشتن درونمایه‌ اجتماعی و سیاسی، به نوعی به هم پیوند می‌خورند. در کل «خیال فیروزه فام»، از لحاظ زبان، فرم و ساختار، برجستگی یا نوآوری خاصی ندارد، هرچند استانداردهای لازم داستان‌نویسی در بیشتر داستان‌های آن رعایت شده است. اما هر داستان به تنهایی بحث‌ها و حرف‌های عمیقی را وسط می‌کشد و همین امر باعث می‌شود نگاه خواننده بیشتر روی مضمون داستان‌ها متمرکز شود تا به دنبال تجزیه و تحلیل تکنیکی آنها روانه شود. 
قاضی راد، در داستان‌های این مجموعه، نگاهی فلسفی، اجتماعی و سیاسی به زندگی دارد و در هریک از داستان‌ها، یک یا بیشتر از این کشمکش‌ها را پیش روی خواننده قرار می‌دهد. در بعضی داستان‌ها مانند داستان اول «آنِ شیرین»، با مفهوم مرگ نوزاد دست و پنجه نرم می‌کند و خواننده را در برابر این سوال فلسفی که چرا نوزادی تازه‌متولدشده، باید زندگی را تجربه نکرده، از دنیا برود، مواجه می‌سازد: «بخواب از آسمان آمده کوچک. که زود آمدی و زود هم می‌روی» (18) خواننده در آخر داستان متوجه می‌شود که راوی نوزاد است. تمام مدت با استفاده از تعلیق و کشش، خواننده به این سمت هدایت می‌شود که راوی بزرگسال است و در آخر، همین ضربه یا شوک باعث می‌شود خواننده به عمق داستان وارد شده و به فکر فرو رود و همین‌جاست که نویسنده سوال فلسفی خود را به خورد خواننده می‌دهد. 
مضمون مرگ و زندگی در داستان‌های «پای درخت انجیر»، «مهرک» و «سیاه مشق» هم تکرار می‌شوند. این داستان‌ها، به موضوعات اجتماعی و سیاسی پرداخته و موضوعات حساسی از این دست را با داستان‌هایی کلیشه‌ای، تکراری و قابل پیش‌بینی به تصویر می‌کشند. در هیچ‌کدام از این داستان‌ها با ساخت و پرداخت جدید و نوآورانه‌ای برای بازگو کردن این معضلات مطرح شده روبه‌رو نمی‌شویم. این پرداخت‌های سطحی و تکراری داستانی، فضایی سانتیمانتال و شعارگونه ایجاد کرده و به نظر می‌رسد تلاشی برای عمق بخشیدن به شخصیت‌ها، موقعیت‌ها و حتی مضمون مطرح شده، صورت نگرفته است. 
«در کافه زنوبیا» این دیدگاه سطحی و شعارگونه از مرز جغرافیایی کشور ایران به کل جهان بسط داده شده و در کل درد و رنج مردم دنیا در جنگ‌های داخلی و ضد تروریسم، مورد ترحم نویسنده قرار گرفته است. شخصیتی که جاودانه است و همه دردهای بشر را شاهد بوده، برای کودکان سوری می‌گرید (63) و این تصاویر کلیشه‌ای و سانتیمانتال مدام در کل مجموعه طنین می‌اندازد. صراحت‌گویی شخصیت‌ها مانند «چه کسی مقصره؟» (63) یا «همه جای دنیا سیاهه... » یا « آخه فرق بین بد و بدتره...» (64) به‌شدت خواننده امروزی را که به این مستقیم‌گویی‌ها عادت ندارد، پس می‌زند. 
«سنگ روی» آخرین داستان مجموعه است که از فضای دیگر داستان‌ها فاصله‌ می‌گیرد. این داستان از فضای رئالیسم باقی مجموعه دور می‌شود و در فضای خیال‌انگیز به وجود آمده، رویارویی یک زن معمولی را با لایه‌های عمیق و درونی خود به تصویر می‌کشد. فضای شاد و رویاگونه داستانِ آخر، باز هم دیدگاه روشن‌بینانه و سانتیمانتال نویسنده را به خواننده می‌نمایاند که هرچند ارزشگذاری مثبت یا منفی روی آن نمی‌توان گذاشت، اما سلیقه خواننده امروزی را برنمی‌تابد. سمبل‌های استفاده شده در این داستان کلیشه‌ای هستند مانند پرده، رودخانه، نور یا خود سنگ روی. سنگ روی گلی است که از سنگ می‌روید و نماد زنی که با همه زیبایی و دلفریبی خود در دنیای سخت و سنگ‌مانند، همچنان می‌روید و زندگی می‌کند. 
درنهایت به نظر می‌رسد، نویسنده نگاهی عمیق و موشکافانه‌ نسبت به مسائل اجتماعی و سیاسی نداشته. داستان‌های «خیال فیروزه فام»، همان‌طور که از نام مجموعه برمی‌آید خیال‌انگیز و رنگارنگند و دیدگاه مثبت و ترحم‌انگیز نویسنده، فاصله‌ای حقیقی با درد و رنج‌های واقعی و جاری دارد و این داستان‌ها با این سطح پرداخت و با این حجم شعار، نه‌تنها موثر و کارگشا نیستند، بلکه تاثیر عکس بر خواننده می‌گذارند و او را نسبت به این معضلات عمیق و دردناک، بی‌تفاوت و منفعل می‌کنند.

فرهیختگان


برچسب‌ها: نقد, خیال فیروزه فام, ستون دست به نقد, مژگان قاضی راد, فرهیختگان
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت توسط ضحی کاظمی |

سین شین

اول: می‌شود گفت «سین شین» یک قدم رو به جلو برای نویسنده‌ی «آغاز فصل سرد» است. می‌شود به خاطر این یک قدم برای نویسنده‌ کف زد و خوشحال بود. می‌شود به اعتبار همین یک قدم، صبور بود و منتظر ماند تا قدم به قدم شاهد بهتر شدنِ آثار بعدی… می‌شود این‌طور نگاه کرد و برای اظهار نظر دست نگه داشت.
اما بعد از سه کتابی که از طی چهارسال از این نویسنده منتشر شده، سکوت کردن و منتظر ماندن خیانت است. نویسنده با هر کتابی که منتشر می‌کند جایگاه خودش را تثبیت یا متزلزل می‌کند. جدیت، داشتن ایده، استمرار و همه‌ی این‌ها ضرورت‌های غیرقابل انکاری برای نویسنده شدن و نویسنده ماندن است. اما هر کسی که می‌نویسند، لزوما نویسنده نیست. خیلی از ما به خاطر دل خودمان می‌نویسیم. چندان هم برایمان مهم نیست در چه سطح و کیفیتی این کار را انجام می‌دهیم و بیشتر دوست داریم کارهایمان منتشر و تبدیل به کتاب شود. در حالی‌که نویسنده‌ی جدی همیشه در کشوِ میز کارش بی‌شمار طرح و داستانِ تمام‌شده یا نیمه‌کاره دارد که با شهامت از خیر انتشارشان می‌گذرد. این طرح‌ها و داستان‌ها همه زاییده‌ی ایده‌هایی هستند که به سرانجامی که باید نرسیده‌اند. دور ریختنی‌های دوست‌داشتنی، که گذشتن از آن‌ها بی‌اغراق شهامت می‌خواهد.
هرچند که همیشه این نیست که ایده‌ها با کمک ابزارهای ساختاری به سرانجام برسند و حتما می‌بایست اندیشه‌ی مرکزی و محوری در جریان شکل‌گیری هر اثری دخیل باشد، اما ابزارها بسیار بسیار مهم اند و بهره‌مندی از آن‌ها ضرورت است. یکی از مهم‌ترین این ابزارها زبان است و چیزی که به واسطه‌ی آن شکل می‌گیرد، در نهایت جهانِ اثر را می‌آفریند. این زبان در شکل درست و صحیح نثر اتفاق نمی‌افتد، بلکه به فضاسازی، لحن، شخصیت‌پردازی و شکل گیری مضمون در اثر کمک می‌کند. متاسفانه هستند داستان‌نویسانی که به اهمیت این ابزارِ حیاتی در معماریِ اثر خود بی توجه هستند.
سین شین، بعد از آغاز فصل سرد، دومین رمان ضحی کاظمی است که متاسفانه ایراداتِ اینچنینی را از رمان اول به رمان دوم منتقل کرده است. از این منظر هیچ حرکت رو به جلو یا اتفاق خوبی در زبان و حتی در نثر ما نمی‌بینیم و با اینکه کار ویراستاری هم شده، باز ایرادات فاحشی در آن دیده می‌شود.
سین شین یک بیانیه‌ی اخلاقی در بابِ خانواده است که با پایانی خوش و نویدبخش تمام می‌شود. خط داستانی جذابی ندارد و متاسفانه نویسنده نتوانسته یا نخواسته از طریقِ شخصیت‌پردازی – چون شخصیت‌محور است- یا از طریقِ تزریقِ خرده روایت‌ها، یا به کارگیری هر ترفندِ دیگری بر جذابیت‌های اثر بیافزاید. ضمن این‌که مبه لحاظ معنایی و مضمونی نکته‌ی خاص و ویژه‌ای ندارد.
سین شین روایتِ سرد و یخِ سه راوی است که یک خانواده‌ی سه نفره را تشکیل می‌دهند و محور این روایت، بی‌میلی و کم‌رنگ شدنِ عشقِ زن و مرد به یکدیگر است که فرزندِ دخترشان را تحت تاثیر قرار می‌دهد. پیام رمان، همان مضمونِ رمان است و درونمایه‌ی اصلیِ آن چیز دندان‌گیری نیست.
با توجه به رمان قبلی این نویسنده می‌شود گفت دوست دارد کاری متفاوت بکند و بیشتر درگیر فرم است تا محتوا. داستان آغاز فصل سرد هم وضعیتی کمابیش شبیه سین شین دارد، روایتی که از طریق مکالمات تلفنی پیش می‌رود. شاید ایده در جای خود جذاب باشد ولی در مرحله‌ی اجرا تبدیل شده به تفکری عقیم‌مانده که نویسنده از پسِ پرداختِ آن برنیامده است. اتفاقی که در سین شین هم می‌افتد. سه روای داستان‌ خود را می‌گویند. زاویه دیدها مدام عوض می‌شود و یک اتفاق کوچک را از منظر هر سه شخصیت بازمی‌خوانیم. این فرم تازه نیست و نمونه‌ها‌ی موفق زیادی از آن را در ادبیات و سینما دیده‌ایم.
در سین شین لحن‌ها و شخصیت‌پردازی‌ها به هیچ وجه متمایز از هم نیست. وقتی آرش، پدر خانواده شروع به روایت می‌کند شما به سختی با پیدا کردن یکی دو تا نشانه مثل سیگار کشیدن یا بودن راوی در دفتر کار می‌توانید حدس بزنید که راوی کیست؟ در این بین نقشِ زبان، شخصیت پردازی و ظرافت‌ها و جزئی‌نگری‌هایی که در نوشتارِ زنانه به شدت دخیل هستند، غایب است. حتی نیلوفر که دختر نوجوانی است، دقیقا مادرش شبیهِ شیرین حرف می‌زند. در حقیقت زبان، کارکردی خمیری‌شکل، قوام‌نیافته و بی‌بو و بی‌خاصیت دارد.
مگر می‌شود همه‌ی آدم‌ها یک‌جور بیاندیشند؟ یک‌جور غصه بخورند، یک‌جور شادی کنند، یک‌جور حرف بزنند، یک‌جور عصبانی شودند و هیچ تکیه کلام و ویژگیِ خاصی نداشته باشند؟ جنسیت، که به نظرم مهم‌ترین عامل تفاوت‌های شخصیتی را در ادبیات، به خصوص نزد زنانِ داستان‌نویس می‌سازد، در سین شین غایب است.
کوتاه سخن این‌که سین شین به دلیل نداشتن پلاتِ محکم و داستانی که عناصر و اجزاءِ اثر را به هم پیوند بزند، می‌توانست همین طور ادامه داشته باشند و مثلا اگر الفبای فارسی به جای سی و دو حرف، پنجاه حرف بود شاید سین شین هم پنجاه فصل می‌شد.
دوم: شما را به خواندن این رمان دعوت می‌کنم تا اگر دوست داشتید، درباره‌اش اینجا به بحث بپردازیم.
آخر: برای ضحی کاظمیِ عزیز آرزوی موفقیت دارم.

سیب ترش


برچسب‌ها: نقد, سین شین, ضحی کاظمی, فرشته نوبخت
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت توسط ضحی کاظمی |

تلواسه های یک خانواده کوچک

رمان «سین شین» به بازار کتاب آمد

رمان«سین شین» از آن دست آثاری است که در یک نشست می توان خواند. پیچیدگی های چندانی ندارد. همان طور که شخصیت های آن مشکل خاصی در زندگی ندارند. هر چند احساس می کنند با بحرانی ترین بخش زندگی خود مواجه هستند. البته بیشتر شخصیت زن داستان(شیرین) این گونه فکر می کند. او خود را در شرایط بحرانی احساس می کند. در حالی که نشانه های این بحران چندان برای مخاطب روشن نیست. به جز موارد کوچکی مانند دیدن فایل های شخصی مرد که زن را عصبی می کند. شاید همین نکته را بتوان به عنوان نقطه ثقل داستان سین شین قرار دارد و بر اساس آن به تجزیه و تحلیل باقی رویدادهای اثر پرداخت. داستان ماجراهای زندگی یک خانواده کوچک سه نفره؛ مادر(شیرین)، پدر(آرش) و دختر(روشنک) را روایت می کند که به ظاهر مشکل خاصی در زندگی ندارند، اما شخصیت زن طور دیگری به ماجراها نگاه می کند. از منظر زن، میزان اشتیاق اولیه در زندگی خانوادگی آنها به مرور فروکش کرده و این مسئله نوعی دل نگرانی ناخواسته را به او تحمیل می کند. با آن که بخش های مختلف داستان از سه منظر؛ زن، مرد و دختر روایت می شود اما به نظر می رسد حضور ذهنیت زن در کلیت ماجراها به مراتب پررنگ تر از دو عضو دیگر خانواده است. تا جایی که همین دلواپسی که بیشتر منشاء روحی دارد تا نشانه های بیرونی، باعث محدودیت های جسمی او هم می شود و ماجرا را وارد مرحله تازه ای می کند. بیماری زن و رساندن او به بیمارستان و باقی قضایا که یادآور ماجراهایی از این دست در بیشتر خانواده های ایرانی است. یعنی وقتی عضوی از یک خانواده به هر دلیلی از یک مسئله روحی رنج می برد و بقیه اعضای خانواده مشکل نامرئی او را نادیده می گیرد، کار به جایی می رسد که آن فرد به مشکل جسمی هم گرفتار می شود و آن موقع است که اطرافیان مشکل او را جدی می گیرند و پایان ماجرا هم اغلب شیرین است. اما این همه داستان سین شین نیست. نویسنده جزئیات زندگی خانواده ای را به تصویر می کشد که به رغم تشکیل یک جمع کوچک خانوادگی که در آن، اندیشیدن به مشکلات همدیگر یکی از اصول اولیه محسوب می شود، هر کدام دغدغه های فردی خاص خود را دارند و اگر نباشد اتفاق هایی از آن دست که برای زن در این داستان می افتد، هرگز در متن زندگی همدیگر دقیق نمی شوند و این می تواند آغاز یک بحران خانوادگی باشد و ظاهرا گریزی هم از آن نیست. در داستان سین شین، زن زودتر از بقیه اعضای خانواده متوجه نشانه های بحران می شود. هر چند نشانه های آن به قدری نامرئی است که مرد به سختی آن را درک می کند. توجه دختر هم بیشتر از منظر وابستگی عاطفی ناشی از سن پایین او است که وقتی می بیند مادر از موضوعی رنج می برند زودتر از مرد متوجه می شود.

نویسنده از نگاه سه شخصیت داستان ماجراها را پیش می برد. هر چند در برخی فصل ها، یک روایت از سه زوایه تکرار می شود. البته با نگرش های متفاوت که در مجموع باعث کندی حرکت در داستان می شود. این شیوه زمانی می تواند جذابیت بیشتری داشته باشد که تکرار فصل ها به پیشبرد طرح داستان کمک کند، رازهای نامکشوف را برملا و تفاوت دیدگاه ها را آشکار سازد. در داستان سین شین بیشتر تفاوت دیدگاه آشکار می شود و از کشف حلقه های مفقوده چندان خبری نیست، چرا که حلقه مفقوده موثری در داستان وجود ندارد. در جایی از داستان، وقتی آرش متوجه می شود حال همسرش بد شده است، در خلوت خود برای همسرش خط و نشان می کشد که در فصل های بعدی معلوم می شود حرف هایش خیلی جدی نبوده است. به عنوان مثال، در ابتدای فصل«ظ» از زاویه نگاه آرش می خوانیم:«ظهر باید می فهمیدم. همین که تلفن را جواب نمی داد، معلوم بود حالش بد شده. اگر به خاطر روشنک نبود اصلا ولش می کردم به امان خدا. همانجا بمیرد از دستش راحت بشوم. اًه! از خودم حالم به هم می خورد. آخر این هم شد زندگی؟ نه می توانم ادامه بدهم، نه می توانم تمامش کنم. بالاخره تا کی؟ مگر می شود این طور پیش رفت؟ این طوری که روشنک مادرش را عاشقانه می پرستند، دست و پایم را برای جدایی می بندد...» (ص 101)

همین شخصیت، آرش در فصل های بعدی همسرش را به بیمارستان می رساند و حتی در لحظه ای و دور از چشم دخترش، روشنک، بوسه ای بر پیشانی همسرش می زند که نشان می دهد عشق و علاقه او نسبت به همسرش به پایان نرسیده و می تواند طوفانی تر از این هم خودی نشان بدهد. بنابر این، چنین نشانه های انعطاف پذیری از پایان خوش ماجرا در انتهای داستان خبر می دهد که در عمل هم همین گونه می شود. شخصیت زن هم وقتی در اوج بحران روحی به مردی که قبل از ازدواج با آرش به او می اندیشیده فکر می کند، کوتاه می آید و عملا رفتار خاصی از خود بروز نمی دهد.

رمان سین شین می توانست عمیق تر از این هم در زندگی این زوج نفوذ کند. به زوایای پنهان زندگی آنها سرک بکشد و حتی در جاهایی که امیال پنهان بر واقعیت های آشکار بیرونی غلبه می کند حضور داشته و برای مخاطب گزارش دهد اما این اتفاق نیفتاده و شاید بهتر است بگوییم نویسنده نخواسته بیش از این در منطقه ممنوعه این زوج که هنوز نشانه های عشق به زندگی مشترک در عمق وجود آنها سو سو می زند، پرسه بزند. ضحی کاظمی فقط تلواسه های یک زن را بیان و دلهره های او را روایت کرده است.

 باغ های معلق


برچسب‌ها: نقد, سین شین, ضحی کاظمی, علی الله سلیمی
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت توسط ضحی کاظمی |

نویسندگی و دوری از پایتخت
 
ضحی کاظمی
 
داستان‌نویسی در ایران به واقع سودی ندارد. نه درآمدی دارد، نه شهرتی برای نویسنده می‌آورد و نه احترام خاصی برای او می‌خرد. نویسنده می‌نویسد چون دیگر نمی‌تواند ننویسد. زمانی که قلم با دست اخت می‌شود، ذهن باز می‌شود و در عالم رنگارنگ و هیجان‌انگیز خیال پرسه می‌زند، نویسنده لذت‌بخش‌ترین لحظات زندگی‌اش را تجربه می‌کند. تجربه‌ نابی که به هیچ قیمتی حاضر نیست و نمی‌تواند از دستش دهد. بحث ما اینجا کسانی که «برای دل خود» می‌نویسند نیست. منظور نویسندگانی است که نوشتن برایشان جدی و حیاتی است و نقش مدیومی را بازی می‌کنند که از عالم زیبا، جذاب و دست نیافتنی رویاها و قصه‌ها، برای دیگران هدیه می‌آورند. نویسندگانی که می‌نویسند تا دیگران را هم در تجربه لذت‌بخش تخیل و خلق با خود شریک سازند. اما همانطور که در یادداشت‌های پیشین گفته شد، به همین سادگی و دلفریبی نیست. «هفت‌خوان نشر» و بعد از آن واکنش‌های منتقدین، نویسنده را از عالم والای خلاقیت و لذت، به سمت دنیای بی‌رحم واقعیت پایین می‌کشد. در این میان که دوستی‌ها و دشمنی‌های نویسندگان و منتقدین مبهم است، قشری از نویسندگان هستند که کارشان حتی دشوارتر و موانع سر راهشان بیشتر است: نویسندگانی که از پایتخت و امکانات متمرکز در آن دور هستند.مشکلات نویسندگان دور از پایتخت و شهرهای بزرگ فقط به نبود ناشر معتبر، نبود کارگاه‌های داستان‌نویسی و کمبود کتابفروشی‌های مناسب، عدم پخش به روز کتاب‌های داستانی در شهرستان‌ها و عدم وجود مخاطب، خلاصه نمی‌شود. نویسنده برای گرفتن بازخورد از کار خود نیاز به جلسات معتبر نقد و بررسی کتاب دارد. همچنین برای ارتقای دانش داستان‌نویسی‌اش لازم است در جلسات نقد و بررسی کتاب‌های منتشر شده دیگران هم شرکت کند. اگر نویسنده‌ای که در شهرستان زندگی می‌کند، خوش‌شانس باشد و بتواند از راه دور برای خود روابطی فراهم کند و در پایتخت جلسه‌ای برای نقد و بررسی کتابش برپا شود، نویسنده باید هزینه و زحمت سفر را به جان بخرد تا بتواند بازخوردی نسبتا ناچیز روی کتابش بگیرد. در بعضی شهرها مانند اصفهان، رشت، شهرکرد و غیره جلسات داستان‌خوانی و نقد کتاب توسط نویسندگان محدود آن شهرها و علاقه‌مندان انگشت‌شمار داستان برگزار می‌گردد. این جلسات با مشکل دیگری روبه‌رو هستند. به دلیل اینکه اغلب نویسندگان و منتقدین پایتخت‌نشین هستند، دعوت از آنها برای شرکت در جلسات شهرستان بسیار دشوار و پرهزینه است. و در هر حال نویسندگان و منتقدان جاافتاده که مشغله‌ کاری زیادتری دارند، معمولا حاضر به شرکت در این جلسات نیستند. بیشتر دوستی‌ها در محافل خصوصی و نیمه‌خصوصی یا حتی عمومی تهران شکل می‌گیرد که نویسندگان ساکن شهرستان‌ها از شرکت در آنها محروم هستند. خیلی از نویسندگان مقیم شهرستان بابت بی‌محلی‌ها و تبعیض رفتاری نویسندگان پایتخت شکایت دارند و از برخورد نادرست آنها گله‌مندند. نویسنده‌ ساکن شهرستان با هزار امید و آرزو و به سختی و دشواری و هزینه زیاد، برای شرکت کردن در جلسات داستا‌ن‌خوانی، نقد یا کارگاه داستان، به تهران می‌آید و بر خلاف توقعی که دارد از جانب برخی از اهالی قلم، برخورد نادرستی با او می‌شود. به بهانه این‌که از شهرستان آمده است او را به سکوت مجبور می‌کنند و نظرات او را مردود و بی‌اعتبار می‌نامند. حتی شنیده شده به نویسندگان شهرستانی گفته شده بهتر است همانجا بمانند و خوب بنویسند. ماندن و نوشتن بحث دیگری‌ است.
 
آرمان

برچسب‌ها: ستون دست به داستان, آرمان, ضحی کاظمی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت توسط ضحی کاظمی |

نگاهی به رمان «پیشانی شکسته مجسمه‌ها» نوشته فرهاد خاکیان‌دهکردی

شکستن قالب‌های قبلی

ضحی کاظمی


فرهاد خاکیان‌دهکردی، با اولین اثر خود، داستان بلند «پیشانی شکسته مجسمه‌ها» که از بهار امسال از سوی نشر نگاه منتشر شد، به جمع نویسندگان و رمان‌نویسان پیوسته است. این داستان بلند، یک روز (حدود 24 ساعت) از زندگی دو پسر جوان به نام‌های «امیر» و «بهزاد» را به تصویر می‌کشد. روز مهمی که این دو به واسطه ماجراها و اتفاقاتی که برایشان پیش می‌آید، از نوجوانی گذر می‌کنند و پا به دنیای بزرگسالی می‌گذارند. اتفاقاتی که طی داستان برای امیر و بهزاد پیش می‌آید دید آنها را نسبت به مسائل مختلف تغییر می‌دهد. در ابتدای داستان این دو نوجوان تنها خلاف‌شان و شاید بشود گفت تنها تجربه‌ای که از دنیای بزرگسالی دارند، کشیدن سیگار و عشق دورادور دختر همسایه «بهار» است. تا انتهای داستان، این تجربه با تجربه دوری از خانه، تغییر دید و واقع‌بین شدن نسبت به عشق و عاشقی، نیاز به کار و مدیریت مالی، برخورد با نوستالژیا، جنون، مرگ و حتی خشونت همراه می‌شود. این تجربیات باعث می‌شود در هر دوی آنها تغییرات اساسی رخ دهد. در صفحه 118 کتاب از دیدگاه بهزاد می‌خوانیم: «... اما خوب می‌دانست خودش آدم دیشب نیست. «امیر تو خودت آدم دیشبی؟» و جوابی که مشخص است: نه.» شاید صحنه خانه پیرمرد و مجسمه‌های پیشانی شکسته او نشان از شکستن کالبدهای پیشین، گذر از گذشته و بیرون آمدن از فضای ذهنی و خودِ قبلی باشد. گویی این دو نوجوان همزمان با خودکشی پیرمرد که بالاخره از سال‌ها توهم بیرون آمده و پا به دنیای دیگر می‌گذارد، قالب قبلی وجود خود را می‌شکنند و به مرحله تازه‌ای از زندگی وارد می‌شوند. اما مضمون گذر از نوجوانی، بلوغ و ورود به دنیای بزرگسالی، مضمونی است که نه‌تنها در ادبیات جهان، بلکه در ادبیات ایران هم به آن پرداخته شده است. این کتاب نسبت به کتاب‌های هم‌مضمون خود، نقاط ضعف بیشتری دارد، اعم از ضعف شخصیت‌پردازی، کوتاه بودن صحنه‌ها و عدم پرداخت لازم آنها، و ایرادات منطقی مانند صحنه خرید شلوار و رابطه امیر با زن فروشنده که برای باورپذیری، پیش‌نیازهای شخصیت‌پردازی بیشتری لازم دارد. این صحنه به‌خصوص که از کلیدی‌ترین قسمت‌های داستان است و تغییرات شخصیت امیر از آن نقطه به بعد شکل می‌گیرد، باید با جزئیات و پرداخت ظریف‌تری همراه باشد. نویسنده از هر یک از صحنه‌ها و اتفاقات سریع می‌گذرد و زمان و تعلیق لازم برای جا افتادن آن باقی نمی‌گذارد. این سبک داستان‌نویسی که به تحولات اساسی روحی و روانی دو نوجوان می‌پردازد، به جای یک راوی سوم شخص محدود به شخصیت‌ها که بیشتر ابژکتیو عمل می‌کند و خیلی کم به ذهن و احساسات شخصیت‌های داستان وارد می‌شود، نیاز به راوی‌ای دارد که به واکاوی عمیق حسی و ذهنی تک‌تک اتفاقات، برای هر دو شخصیت بپردازد.
راوی‌ای که وارد ذهن هر یک شده و تجزیه و تحلیل و تاثیر وقایع را بر امیر و بهزاد، بر خواننده بنمایاند. فشردگی حجم داستان در زمان داستانی کم، خود یکی دیگر از عوامل غیرباورپذیری داستان است. نویسنده نه‌تنها نتوانسته به هر یک از این حوادث به اندازه کافی بپردازد و خواننده را به درون صحنه و ماجرا بکشاند، طوری که خواننده صحنه را لمس و خود نیز همراه با شخصیت‌های داستان احساس تحول کند، بلکه با ورود حجم بالای اتفاقات در یک روز از واقعی بودن فضای داستان به‌شدت کاسته است. این مضمون با این میزان و نوع از اتفاقات، نیاز به حجمی چند برابر، با جزئیات و پرداخت بیشتر دارد تا از حالت طرح یک رمان یا یک داستان بلند، به یک رمان کامل تبدیل شود.

فرهیختگان


برچسب‌ها: نقد, پیشانی شکسته مجسمه ها, ستون دست به نقد, فرهاد خاکیان دهکردی, فرهیختگان
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت توسط ضحی کاظمی |

نگاهی به رمان «تاریک ماه» نوشته منصور علیمرادی

حکایت سرگشتگی انسان

نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
ضحی کاظمی
نگاهی به رمان «تاریک ماه»/ حکایت سرگشتگی انسان

منصور علیمرادی، نویسنده، شاعر و پژوهشگر کرمانی است که پس از مجموعه داستان موفق «زیبای هلیل» که در سال 90 نشر آموت آن را منتشر کرد، با «تاریک ماه» به جمع رمان‌نویسان ایرانی پیوست. «تاریک ماه» را نشر روزنه سال 92، در 207 صفحه وارد بازار کرد. راوی اول این رمان «میرجان» که مردی حدودا 30 ساله است، داستان را به صورت اول شخص و تماما به لحن و لهجه بومی جنوب کرمان روایت می‌کند. 

«تاریک ماه» حکایت سرگشتگی انسان است؛ سرگشتگی‌ای که خود، مقصر آن نیست. میرجان، تقاص اشتباهات برادر بزرگ‌تر خود را پس می‌دهد و برادر کوچک‌ترش تقاص اشتباهات او را. موتیف «برادر» که در کتاب بارها تکرار می‌شود و پایان تکان‌دهنده کتاب را رقم می‌زند، گریزی دارد به اسطوره هابیل و قابیل و اولین برادرکشی یا نوع‌کشی تاریخ بشر. برادر اینجا نه‌تنها به‌منظور برادر خونی است بلکه همه انسان‌ها از نسل حضرت آدم‌(ع) بوده و برادر و خواهر یکدیگر هستند. قتل و نوع‌‌‌کشی در رمان «تاریک ماه» بارها تکرار می‌شود. 

میرجان اسیر اشراری می‌شود که او را به حکم گناه برادر با خود می‌برند. او فرار می‌کند و به ناچار سرگشته بیابان می‌شود. بیابان برهوتی که نمادی است از زندگی پوچ و تهی، تنهایی انسان و تلاش و امید او به زندگی و بقا. شاید بیابان‌گردی‌های میرجان که گاهی با کمک چوپان‌های گذرا همراه است و شکار و خوراک «تیهو»ی صحرایی، سرگشتگی بنی‌اسرائیل را در صحرای سینا به یاد خواننده بیاورد که خداوند به لطف خود «من و سلوی» در اختیارشان قرار می‌داد. در قسمتی از داستان، اشراری که به قاتل بودن جوانانی از دهگاه مشکوک بودند، برای آزمایش راست‌گویی‌شان، آنها را از بته‌‌های آتش می‌گذرانند؛ باز انگار گریزی داریم به داستان حضرت ابراهیم(ع). 

علیمرادی نه‌تنها به اسطوره‌ها و داستان‌های قرآنی، بلکه گذری هم به اساطیر یونان می‌زند. صدای پری‌های صحرا در فصل هشت کتاب، که با صدای دلفریب خود، مردان صحرا را به بیراهه می‌کشند و بعد نابودشان می‌سازند، خواننده را به یاد سیرن‌های اساطیر یونان می‌اندازد. یا اشاره زیاد به زخم پای میرجان که شاید یادآور پاشنه آشیل است، چراکه بعد از آن زخم پا است که سیر نزولی میرجان تا نابودی کاملش، آغاز می‌شود. 

هرچند خیلی از اینها هنوز هم به واقع قسمتی از زندگی، باورها و رسوم منطقه رودبار و جنوب کرمان است مانند گذر از آتش برای اثبات صداقت فرد؛ اما ورود این حجم اسطوره و اشاره به آنها، بیانگر این است که خواننده فقط با «یک» شخصیت طرف نیست. میرجان نماد نوع بشر است. انسان امروزی که همچنان به خاطر خطاهای دیگران مجازات شده و خودآگاه و ناخودآگاه، مستقیم و غیرمستقیم، خود نیز خطاهای آنها را تکرار می‌کند.

انسان امروزی که در گستره بی‌پایان، وهمناک و پرخطر بیابانی گیر افتاده و در حسرت همکلامی با دیگری و درآمدن از تنهایی خود است. هرچه میرجان سو به زندگی دارد، زندگی بیشتر از او دریغ می‌شود. میرجان سه بار عاشق می‌شود و هر سه بار ناکام می‌ماند. همیشه سرگردان است، از این بیابان به بیابان دیگر و از این دهگاه به دهگاه دیگر. انگار آرامش و قرار سهم او نیست. این آشفتگی‌ها، حیرانی‌‌ها و دربه‌دری‌ها، به نوعی، استیصال انسان امروزی را از دید علیمرادی نشان می‌دهد که هر چه می‌کوشد زندگی‌اش را سرو سامان دهد، بیشتر در مرداب بداقبالی‌ها و ناکامی‌ها فرو می‌رود. 

تصویرهای کتاب از صحرا و کوه و بیابان بسیار زنده و دقیق ارائه شده است. اما حجم زیاد آنها باعث اطناب شده و داستان را به تکرار می‌کشاند.

این اطناب از حد تعلیق و کشش خارج ‌شده و گاهی باعث می‌شود خواننده از ادامه داستان صرف نظر کند. اما پایان‌بندی تکان‌دهنده داستان، همه این تعلیق‌های طولانی را به ثمر می‌نشاند و درنهایت خواننده، کتاب را با رضایت می‌بندد.

همین‌طور زبان و گویش داستان که برای ساخت آن از ریتم و تپش نبض زبان و لهجه جنوب کرمان استفاده شده و از فارسی پایتخت فاصله دارد. به این دلیل که این زبان صرفا لحن و لهجه است و تبدیل به نثر خاصی نمی‌شود، از جایی به بعد مزه شیرینش را برای خواننده از دست می‌دهد و خسته‌کننده می‌شود.

توصیفات فضاهای روستایی و بیابانی، نثر و جهان‌بینی کتاب، به‌خصوص نسبت به عشق که در صحنه‌های خیال‌پردازانه راوی و خطاب قرار دادن معشوق اتفاق می‌افتد، شباهت‌های زیادی به کار نویسندگان پیشکسوت ایرانی مانند دولت‌آبادی و مندنی‌پور دارد که تازگی و نو بودن کتاب را زیر سوال می‌برد. اما برای خوانندگان داستان که از فضاها و دغدغه‌های جزء‌نگر شهری خسته شده‌اند و دوست دارند داستانی نو هر چند نه‌چندان تازه، به سبک و سیاق نویسندگان نام‌برده بخوانند، «تاریک ماه» کتابی است که توقع‌شان را به خوبی برآورده خواهد کرد. 

فرهیختگان


برچسب‌ها: نقد, تاریک ماه, ستون دست به نقد, منصور علیمرادی, فرهیختگان
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت توسط ضحی کاظمی |

جوایز ادبی
 
ضحی کاظمی
 
در اغلب کشورهای دنیا، نویسندگی یک شغل تمام عیار اما گاهی کم‌درآمد محسوب می‌شود. در ایران به واسطه تیراژ پایین کتاب‌های داستانی و حق التالیف ناچیزی که نویسنده دریافت می‌کند و مشکلات و مسائل دیگری که باعث عدم قطعیت و ثبات در صنعت نشر کتاب‌های داستانی وجود دارد، هیچ نویسنده‌ای نمی‌تواند صرفا بر درآمد نوشتن خود تکیه کند و معاش خود را به خطر بیندازد. یکی دیگر از منابع درآمدی که در خارج از کشور، نویسنده را از شغل دوم و سوم و غیره معاف می‌کند و به او اجازه می‌دهد تمام وقت خود را بدون دغدغه‌های مالی به نوشتن بپردازد، جایزه‌های ادبی است. این جوایز به شکل‌های مختلفی به نویسندگان جدی و موفق کمک می‌کنند. در وهله‌ اول مبلغ بالای جوایز باعث می‌شود نویسنده تا مدتی نیاز مالی نداشته و روی کارش تمرکز کند. یکی از دلایل اعتبار جوایز خارجی مانند نوبل یا پولیتزر که باعث می‌شود مردم کشورهای مختلف، نه تنها نویسندگان و منتقدان بلکه مخاطبان عادی داستان، آن را دنبال کنند، بالا بودن مبلغ جایزه است. گرفتن این جوایز اعتبار نویسنده را چندین برابر کرده و کتاب‌‌هایش را پرفروش می‌کند. نویسنده برای کارهای بعدی‌اش به‌راحتی می‌تواند قراردادهای بهتری بسته و باز از دغدغه‌های مالی‌اش کاسته شود. مسلما نویسندگان زیادی توانایی دریافت جوایز ادبی معتبر را ندارند. همین امر باعث فیلتر شدن و کناره گرفتن کسانی می‌شود که مجبورند نویسندگی را به شغل دوم یا سوم خود تقلیل دهند. واضح است مانایی نویسنده‌ای که با فراغ خاطر و تمام وقت می‌نویسد از چنین نویسندگانی بیشتر است و این خود به خود باعث حذف نویسندگان غیرحرفه‌ای می‌شود. اما در کشور ما جوایز ادبی به دو دسته تقسیم می‌شوند. جوایز ادبی دولتی که بعضا مبالغ بالایی بابت جایزه به نویسنده اهدا می‌شود اما تنها به یک سلیقه‌ خاص محدود می‌شود و طیف گسترده‌ نویسندگانی که با ناشران خصوصی کار می‌کنند را از گردونه‌ بررسی خارج می‌کنند. دسته‌ دوم جوایز ادبی خصوصی است که تعداد و اعتبارشان روز به روز کمتر شده است. این جوایز ادبی را صرفا گروه اندکی از نویسندگان و منتقدان ادبی دنبال می‌کنند و خوانندگان عادی توجهی به آنها ندارند. بعضی از این جوایز به بررسی داستان‌های ارسالی نویسندگان تازه کار می‌پردازند و باقی به بررسی رمان‌‌ها و مجموعه داستان‌های منتشر شده. این جوایز دست کم دو مشکل اساسی دارند. اولین مشکل مبلغ جایزه است که بسیار قلیل بوده و یکی از اهداف اصلی جایزه که کمک به نویسنده و حمایت مالی از اوست تحقق نمی‌یابد. اما دلیل دیگری که باعث کاهش اعتبار این جوایز شده است، تکراری بودن داوران است. اگر به پشت پرده‌ جوایز خصوصی سرکی بکشیم می‌بینیم اغلب کسانی که در یک جایزه داوری می‌کنند، داور جوایز دیگر هم هستند. این افراد معمولا خود نویسنده هستند. گاهی مدرس کارگاه‌های داستان نویسی هستند و همچنین از دست اندرکاران صنعت نشر و اندک مجلات و روزنامه‌هایی که به مسائل ادبی و داستانی می‌پردازند. در نتیجه مثل این است که همه‌ این جوایز یکی هستند. همه‌ این‌ها باعث شده اعتبار این جوایز نه تنها نزد مردم، بلکه در دیدگاه نویسندگان، به خصوص آنهایی که آثاری خلاف جهت سلیقه‌ داوران ثابت جوایز می‌نویسند یا با آنها ارتباطی ندارند، به شدت کاهش پیدا کند. چه تفاوتی می‌کند که کتابی جایزه بگیرد یا نه؟ و همین دلسردی‌ها جوایز خصوصی را به تعطیلی می‌کشاند. شاید بشود گفت جایزه‌ ادبی دور باطلی است که نه به نویسنده سود می‌رساند نه به ادبیات ما.
 
آرمان
 

برچسب‌ها: ستون دست به داستان, آرمان, ضحی کاظمی
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت توسط ضحی کاظمی |

نگاهی به رمان «گلف روی باروت» نوشته آیدا مرادی‌آهنی
رمانی که مرزها را می‌شکند
ضحی کاظمی

رمان «گلف روی باروت» دومین اثر داستانی آیدا مرادی‌آهنی است که از همان ابتدای انتشار با واکنش‌های افراطی زیادی روبه‌رو شد. عده‌ای کتاب را از همان زمان محکوم کردند و عده‌ای هم به دفاع از آن برخاستند. این رمان، از اولین کتاب‌های بخش داستان ایرانی بود که نشر نگاه بعد از مدت‌ها دوباره آن را بازگشایی کرد. مرادی‌آهنی مجموعه داستان اول خود «پونز روی دم گربه» را با نشر چشمه به بازار آورد و رمانش را به نشر دیگری سپرد.
هرچند همین تغییر ناشر برای نویسنده‌ای که کار اولش موفق بوده، بحث‌برانگیز است، اما تفاوت‌های عمده دیگری باعث شد این کتاب واکنش‌های متعدد و متفاوتی را برانگیزد. نخستین تفاوتی که بین کتاب مرادی‌آهنی با دیگر رمان‌های سال‌های اخیر وجود دارد، حجم رمان است. رمان مرادی 543 صفحه‌ای است.
رمانی که می‌شود گفت حجمی تقریبا دوبرابر حجم رمان‌ها و داستان‌های ادبی ایرانی سال‌های اخیر دارد. این به خودی خود صرفا یک تفاوت است و ارزش‌ خاصی روی کتاب نمی‌گذارد.
مساله اینجاست که خواننده و منتقد ادبی این سال‌‌‌ها عادت به خواندن کتابی با این حجم ندارد و به غلط کتاب را با انگ عامه‌پسند بودن پس زده و حتی از خوانش آن سر باز می‌زند.
مرادی نه‌تنها مرز حجم داستان ادبی ایرانی را در هم می‌شکند، بلکه مرز بین ادبیات عامه‌پسند و جدی را هم در هم می‌کوبد. این رمان همه طیف‌های مخاطب را از داستان ادبی گرفته تا داستان تجاری مورد خطاب قرار می‌دهد و برای هر یک لذت خوانش مخصوصی ایجاد می‌کند. همین امر باز باعث سردرگمی برخی منتقدان ادبی شده که ترجیح می‌دهند به سرعت هر کتابی را در دسته‌ای جای دهند و نمی‌دانند تکلیف‌شان با این کتاب چیست. این معضل زمانی حادتر می‌شود که موضوع داستان و ژانری که کتاب در آن قرار می‌گیرد هم، از عرف داستان‌نویسی سال‌های اخیر ما پیروی نمی‌کند. داستان برخلاف اکثریت غالب داستان‌های نوشته شده ایرانی، شخصیت‌محور نیست و پلات‌محور است. ژانر کتاب معمایی- جنایی است و خواننده ما تنها به فرم خاصی از داستان‌نویسی، عادت دارد که معمولا در نویسندگان زن، به زنانه‌نویسی و آشپزخانه‌نگاری محدود می‌شود، و در نویسندگان مرد، اغلب داستان راوی فرهیخته تنهاست و موضوعات مرگ و عشق و خیانت و... که دستمایه تکراری ادبیات امروز ما هستند. اما مرادی باز اینجا هم توقعات خواننده را در هم می‌شکند. داستانی پلات‌محور، پر‌کشش، پر‌حادثه و پر‌هیجان خلق می‌کند که از المان‌های مضمونی و موضوعی اکثر داستان‌های ایرانی فاصله می‌گیرد. نگاه مرادی‌آهنی به زن و مرد فراجنسیتی است و این کتاب از معدود داستان‌های ایرانی است که توانسته است از جهان‌بینی مرد‌محور گذر کند. مرادی‌آهنی داستان خود را در بازه زمانی گسترده‌ای تعریف می‌کند.
اغلب نویسندگان ادبی ما معمولا زمان حال داستان‌شان را به بازه‌ای کوتاه‌ محدود می‌کنند و مدام به گذشته باز می‌گردند تا با نوستالژی آن، خواننده را تحت‌تاثیر قرار دهند. اما «گلف روی باروت» به واسطه پلات‌محور بودن، بیشتر در زمان حال می‌گذرد و بازگشت‌های کم‌حجمش به گذشته از فضای سانتیمانتال نوستالژیک به دور است.
«گلف روی باروت» مرزبندی جدیدی را که این اواخر خیلی در دسته‌بندی‌ها و طبقه‌بندی آثار ادبی مرسوم شده است، در هم می‌شکند؛ مرزبندی داستان شهری و روستایی. این کتاب به‌طور مشخص، ورای این دیدگاه قرار می‌گیرد چراکه نگاهش به زندگی و انسان‌ها و روابط‌شان به اقلیم یا نوع زندگی صرفا روستایی و شهری محدود نیست و نگاهی جهانی‌ به روابط انسان‌ها و زندگی‌شان دارد. این داستان حتی مرز کشورمان را می‌شکند.
کمتر پیش آمده نویسنده، داستانش را در شهرها و کشورهای مختلف جهان به تصویر بکشد. اما قسمتی از داستان «خانم سام»، راوی و شخصیت اصلی داستان در کشتی تفریحی می‌گذرد که او را به کشورهای مختلفی مانند ایتالیا، لبنان و... می‌کشاند. «گلف روی باروت» رمانی است که با دیگر آثار داستانی هم‌نسلان خود و نسل‌های پیشین داستان‌نویسی ایران، فاصله زیادی دارد. در هم شکستن مرزهای توقعات ما از رمان ایرانی و ارائه کاری موفق و متفاوت، نشان‌دهنده حرکتی رو به جلو است که شاید بتواند داستان ایرانی را از خواب خوش و تکراری‌ای که در آن فرو رفته، بیرون بیاورد.
 

برچسب‌ها: نقد, گلف روی باروت, ستون دست به نقد, آیدا مرادی آهنی, فرهیختگان
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت توسط ضحی کاظمی |


 
از دوستی‌ها و دشمنی‌های نویسندگی 
 
ضحی کاظمی 
 
داستان‌نویس با هزار مشقت، هفت خوان نشر را پشت سر می‌گذارد و بالاخره شیرازه‌ کتابش را که حاصل چند سال زحمت و دوندگی‌ است به زحمت لابه‌لای قفسه‌ کتاب‌های ایرانی پیدا می‌کند. دلش می خواهد دست‌کم با افتخار به فروشنده‌‌ کتابفروشی بگوید نویسنده‌ این کتاب است. اما نویسنده‌ احساسی و خجول، کمتر ممکن است خودش را معرفی کند. مثل دیگر هنرمندان و ورزشکاران، چهره‌ شناخته شده‌ای ندارد و حتی اغلب نامش در کتابفروشی‌ها هم نا‌آشناست. با همه‌ این‌ها هر نویسنده‌ای دوست و آشنا و فامیلی دارد که بخواهند همراه او انتشار کتابش را جشن بگیرند. دست کم خسته نباشید به او بگویند، کتابش را تهیه کنند و با شادباش گویی انرژی مثبت برای ادامه‌ راه به او اهدا کنند. فلسفه‌ جشن‌های رونمایی کتاب همین است. مراسمی برای تبریک و خسته نباشید گفتن به نویسنده و معرفی اولیه‌ کتاب او و فروش و توزیع کتاب. در این جلسات معمولا نمایندگان خبرگزاری‌ها و منتقدان ادبی هم حضور به هم می‌رسانند. مدتی است نویسندگان ما هم به برگزاری جشن‌های رونمایی کتاب روآورده‌اند. رونمایی‌ها معمولا در کتابفروشی‌ها، فرهنگسراها یا کافه‌ها برگزار می‌شوند. انتخاب مکان برگزاری رونمایی بسته به سلیقه‌ نویسنده، میزان حمایت ناشر و بودجه‌ نویسنده دارد. ناشران کمی هستند که بعد از انتشار کتاب از آن حمایت کرده و برای آن رونمایی می‌گیرند. اگر نزدیک نمایشگاه کتاب باشد، نهایتا یک روز را در نمایشگاه به نویسنده و امضای کتاب تازه منتشر شده‌اش تخصیص می‌دهند. اما ناشرانی مثل نشر افق برای کتاب‌های منتشر شده در کتابفروشی نشر جشن امضا برگزار می‌کنند. این وسط نویسندگانی که از حمایت معنوی و مالی ناشر برای رونمایی برخوردار نیستند، مجبورند شخصا به برنامه‌ریزی و برگزاری آن بپردازند که بسته به سلیقه، توانایی و بودجه‌ نویسنده، یا در کتابفروشی که فضای کافی داشته باشد برگزار می‌شود یا در کافه. نویسنده از مهمانانش پذیرایی می‌کند، کتابش را برای تهیه در اختیارشان قرار می‌دهد و در نهایت دیدارها تازه می‌شود. رسم دیگر این است که از منتقدینی که کتاب را از قبل خوانده‌اند دعوت می‌شود تا درباره‌ کتاب صحبت کنند و کتاب را به دیگران معرفی کنند. مشکلات و جنجال‌ها از همین جا آغاز می‌شود. مسلما رونمایی، جلسه‌ نقد کتاب نیست. قرار است کتاب، تازه به مخاطب خود عرضه شود. منتقد مدعو باید کتاب را معرفی کند و با شناختی که از مخاطبین بالقوه‌ کتاب دارد، خواندن آن را توصیه نماید. اما اتفاقی که می‌افتد معمولا با این فرآیند منطقی و مفید فاصله‌ زیادی می‌گیرد. دوستان نویسنده که تعداد زیادشان هم خود، نویسنده هستند در این مراسم شرکت و شروع می‌کنند به نظر دادن درباره‌ نویسنده و کارش. گاهی دوستان لطف را از حد فراتر می‌برند و تعریف و تمجید را به جایی می‌رسانند که هر شخص سومی از تعارفات و تملق بی‌حد و حساب، به ستوه می‌آید. گاهی هم دوستان نویسنده لطف خود را طور دیگری ابراز می‌کنند. به این نیت که با روراست بودن و به رو آوردن معایب دوست خود به او کمک بیشتری می‌کنند، شروع می‌کنند به گفتن تمام ایرادات شخص خود نویسنده و کتابش. این رونمایی‌‌ها که بیشتر شبیه مراسم تکفیر و محاکمه‌ نویسنده است، شادی او را به دلسردی عمیقی تبدیل کرده و او را از برگزاری چنین مراسمی کلا پشیمان می‌کند. متاسفانه دوستی‌ها و دشمنی‌های داستان نویس‌های ما و منتقدین ادبی، هیچ حساب و کتابی ندارد. معلوم نیست بر سر چه علاقه، منفعت یا پیشینه‌ای با کسی دوستی می‌کنند و به خاطر چه کینه‌ای دشمنی. در دنیای ادبیات ما که داستان‌نویسی، نه پول، نه شهرت و نه حتی افتخار برای نویسنده می‌آورد، گنگ بودن ملاک‌های دوستی و دشمنی کار را برای نویسنده سخت‌تر می‌کند. پس اگر هفت خوان نشر را رد کردید و خواستید دیگران را با گرفتن جشن رونمایی در شادی خود شریک کنید، باید ریسک کنید. چرا که دوستی‌ها و دشمنی‌ها تا خود مراسم رونمایی هرگز علنی نمی‌شوند و تازه معلوم نیست دوستان شما چه نوع دوستی از آب درمی‌آیند، دوست دروغگویی که با تشویق زیاد شما را به خوب بودن بیش از حد کتابتان امیدوار می‌کند، یا دوست دلسوزی که با به رو آوردن معایب شما و کارتان در جمعی عمومی، سعی در تادیب شما دارد.

برچسب‌ها: ستون دست به داستان, آرمان, ضحی کاظمی
+ نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت توسط ضحی کاظمی |

"ضحی کاظمی" نویسنده در گفتگو با خبرنگار ادبیات باشگاه خبرنگاران گفت: «سین شین» دومین رمان و سومین کتابم است که با تأخیر زیاد و بعد از دو سال به چاپ رسیده است.

وی در خصوص موضوع «سین شین» بیان کرد: این رمان، یک روز از زندگی خانواده‌ای سه نفره، از طبقه‌‌ی متوسط جامعه‌ی امروز ایران را به تصویر می‌کشد؛ سه شخصیت اصلی داستان «روشنک» دختر 12 ساله، «آرش» پدر و «شیرین» مادر خانواده به ترتیب،‌ هر یک فصلی از داستان را روایت می‌کنند.

کاظمی همچنین افزود: «شیرین» دوران نوجوانی خود را در خارج از کشور گذرانده و تفاوت‌های فرهنگی و تحصیلی، مشکلاتی را در آن دوره برایش به وجود آورده و بعد از بازگشت به ایران، عشق نافرجامی او را به سمت افسردگی و بیمارستان می‌کشاند.

وی خاطرنشان کرد: «شیرین» در طول داستان با فراز و فرودهای زندگی و به خصوص خاطرات عشق قدیمی، قدم به قدم به افسردگی نزدیک می‌شود.

کاظمی به قسمتی از رمان که در پشت جلد نوشته شده،‌ اشاره کرد و گفت: این قسمت، خود گویای فضا و احساسات حاکم بر رمان است. «هر کاری می‌کنم نمی‌توانم سوزن‌هایی که انگار عضلات صورتم را به نقطه نامعلومی دوخته‌اند، بیرون بیندازم لبهایم باز نمی‌شوند.

 فقط زورم به طناب‌های دور گردنم می‌رسد. سرم را جلو می‌برم و لبم را روی چتری‌های مشکی روشنک می‌چسبانم، بدون اینکه بتوانم غنچه‌شان کنم. آرام گرفتن بدنش را در آغوشم احساس می‌کنم. کم‌کم اشک‌هایش خشک می‌شوند،‌ صورتش را با دستمال تمیز می‌کند. خودش را توی بغل من جابه‌جا می‌کند، طوری که باز پیشانی‌اش با لب من مماس می‌شود و همان جا به خواب می‌رود.

کاظمی ادامه داد: «سین شین» به همت انتشارات «به‌نگار» و با تیراژ هزار نسخه روانه‌ی بازار نشر شده است.

وی همچنین عنوان کرد: رمان «آغاز فصل سرد» و مجموعه داستان «کفشاتو جفت کن» از دیگر آثار من است.


برچسب‌ها: سین شین, ضحی کاظمی, مصاحبه, باشگاه خبرنگاران
+ نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت توسط ضحی کاظمی |

مطالب قدیمی‌تر